
مثل همیشه بعدازظهر لباس ورزشی پوشیدم و ساکم رو بستم و از خونه زدم بیرون. همینطور که قدم زنان می رفتم سمت باشگاه فکر می کردم که هوا چقدر ملس شده... کاش همیشه همینطور بود. نه گرم و نه سرد. کوجه ای که به خیابون اصلی باشگاه منتهی می شد خلوت و ساکت بود... از سر پیچ که داخل کوچه شدم توجهم به ساختمانی که جلوش رو با پارچه های خاص نوسازی پوشانده بودن جلب شد. چون ساختمان نو بود ولی انگار قصه ی کره اضافی بود... داشتن دوباره نمای ساختمان رو بازسازی می کردن. سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. یه دفه متوجه شدم یه مرد حدود 35 ساله یه بسته از ماشینش که جلوی پارکینگ خونه ش پارک شده بود برداشت و در حالی که به داخل خونه ش می رفت یه نگاه بدی به من انداخت... دوباره سرم رو پایین انداختم. حس...
ادامه مطلب
افطار به خونه خواهر همسری دعوت شده بودیم. طفلی خیلی هم زحمت کشیده بود و تدارک دیده بود. پسرم از وقتی ماریا رفته کانادا که به مادرش سر بزنه ، خونه ما هست تا تنها نباشه. وقتی خواستیم به خونه خواهر همسری ( نگین) بریم پسرم پیشنهاد داد که با ماشین ایشون بریم. بعد از افطار هم کلی در باره تعطیلات عید فطر نقشه کشیدیم و دست آخر قرار شد همگی به ویلای ما در شمال بیان و دور هم باشیم. نگین زحمت کشید و برای وعده سحر هم برامون غذا کشید که بدون سحری نمونیم... آخر شب دیگه ساعت نزدیک یک نیمه شب بود که خداحافظی کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم که اون صحنه رو دیدیم... بله همسری در حال سوار شدن بود که دید لاستیک سمت...
ادامه مطلب