خرید بک لینک

مثل همیشه بعدازظهر لباس ورزشی پوشیدم و ساکم رو بستم و از خونه زدم بیرون. همینطور که قدم زنان می رفتم سمت باشگاه فکر می کردم که هوا چقدر ملس شده... کاش همیشه همینطور بود. نه گرم و نه سرد.

کوجه ای که به خیابون اصلی باشگاه منتهی می شد خلوت و ساکت بود... از سر پیچ که داخل کوچه شدم توجهم به ساختمانی که جلوش رو با پارچه های خاص نوسازی پوشانده بودن جلب شد. چون ساختمان نو بود ولی انگار قصه ی کره اضافی بود... داشتن دوباره نمای ساختمان رو بازسازی می کردن.

سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. یه دفه متوجه شدم یه مرد حدود 35 ساله یه بسته از ماشینش که جلوی پارکینگ خونه ش پارک شده بود برداشت و در حالی که به داخل خونه ش می رفت یه نگاه بدی به من انداخت...

دوباره سرم رو پایین انداختم. حس کردم داره دنبالم میاد... سوت می زد و یه اراجیفی هم زیرلب می گفت... اول به خودم شک کردم که مگر لباس بدی پوشیدم! خودم رو تایید کردم که ظاهرم مشکلی نداره پس این یارو لابد مریضه...

باز دیدم صداش پشت سرم هست و سوت زدن هاش!!!

یعنی سن و سال هم براشون تفاوتی نداره !؟؟

قدمهام رو تند کردم که سریعتر به خیابون اصلی برسم... در عین حال ساک ورزشیم رو آماده کرده بودم که اگه بهم نزدیک شد بکوبم توی صورتش... ولی قلبم همینطور می کوبید و حس ناامنی تا انتهای جانم رسوخ کرده بود...

توی دلم کلی به این مرتیکه بی فرهنگ فحش و بد و بیراه گفتم. وقتی رسیدم باشگاه یه نفس راحت کشیدم...

یعنی یه زن نمی تونه چند تا کوچه رو تنها پیاده قدم بزنه و حس امنیت داشته باشه!؟


برچسبها:
کوچه نا امن, باشگاه, خیابون اصلی, مرد مزاحم

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

صفحه بندی