خرید بک لینک

سفر پر ماجرا...

اطلاعات جدیدی درباره «سفر پر ماجرا...» منتشر شده که در ادامه مرور می‌کنیم. طبق گزارش‌های موجود، مرز چهل سالگیخاطرات و مسایل اجتماعی روزسلام سلام! اووو انقدر اینجا گرد و خاک گرفته بود که اول باید گردگیری می کردم تا بتونم بشینمJ)خب بالاخره موفق شدم بخاطر گل روی دوستای خوبم... در ادامه مهم‌ترین جزئیات این خبر را می‌خوانید.

مرز چهل سالگی

خاطرات و مسایل اجتماعی روز

سلام سلام! اووو انقدر اینجا گرد و خاک گرفته بود که اول باید گردگیری می کردم تا بتونم بشینمJ)

خب بالاخره موفق شدم بخاطر گل روی دوستای خوبم بازم بیام بنویسم براتون. از سفر کانادا شروع می کنم...

اول قرار بود پسرم با عروسم بیان ایران ولی خب بخاطر قصه های پرغصه اینترنت داغون ایران ریسک نکردن. چون پسرم بیشتر از یه هفته نمی تونه مرخصی بگیره و باید بقیه یک ماه رو دورکاری کنه و این بین جلسات آنلاین هم داره و نشد.. به ما اصرار که شما باید بیاین. از اونجایی که پروسه درخواست ویزای دخترم همچنان در جریانه و ویزا نداره هنوز، همسرم همش می گفت دخترک تنها می مونه و اینا... پسرم هم می گفت ببخشیدها منم مثلا بچه تونم! خلاصه دخترم کلی پدرش رو متقاعد کرد که بابا منو بهانه نکن لطفا من از پس خودم برمیام و خاله و عمه و دوستام هستن و انقدر نگو من تنها می مونم تازه یه ماه هم بیشتر نیست، پس خیالت از بابت من راحت باشه و بلیت اوکی کنین و برید.

خلاصه مقدمات رو فراهم کردیم. اول یه قالیچه کوچولو تهیه کردیم که سبک باشه و اولین بار بعنوان کادو براشون ببریم. خوراکی های خاص ایران رو هم تهیه کردیم و یه سری هم صنایع دستی براشون گرفتیم.

روز موعود فرارسید و اوایل مرداد راهی شدیم. باید می رفتیم فرانکفورت و بعدش ونکوور. تا فرانکفورت خوب بود. اونجا 7 ساعت و نیم علاف بودیم تو فرودگاه بین دو تا پرواز، بعدش گیت رو یافتیم و دیدیم اوووو ماشالا انگار کل پرواز ایرونی هستن! دیدیم بلندگو خبر داد که متاسفانه 50 دقیقه هم تاخیر داریم! حالا اگه کسی می خواد بمونه فردا با پرواز بعدی بره و هتل و غذاش هم پای ما! همسرم رفت به متصدی گفت من بهیچ عنوان نمی خوام بمونم. چون پسرم میاد ونکوور دنبالمون اونم با فری، علاف ماست! گفت نه اجباری نیست! داوطلبانه هست... دیدم ایرونی ها صداشون دراومده که چطور حالت عادی از خط ترانزیت اونورتر نمی تونیم بریم حالا که تاخیردارین بعد این همه علافی مهمونواز شدین! بیخود فلان فلان شده هاJ

خلاصه سوار شدیم و یه 10 ساعتی هم طول کشید تا رسیدیم ونکوور... برخوردشون در بدو ورود عالی بود خیلی مهربون و با احترام ویزامون چک کردن و از گیت رد شدیم. پسرم و عروسم رو در آغوش گرفتیم و کلی بوسیدیم...

بعدش با عجله از ترافیک ونکوور که به ترافیک تهران شبیه بود گذشتیم و با فری که کشتی مسافربری بزرگی هست رفتیم سمت بریتیش کلمبیا و کوآلیکام یعنی جایی که پسرم ساکن بود... مناظر سبز و دوست داشتنی رو نظاره کردیم و البته هوای پاکی رو به داخل ریه هامون فرستادیم...

وقتی رسیدیم انقدر خسته و منگ بودیم که نفهمیدیم چطور بیهوش شدیم.

تا سه چار روزی جت لگ داشتیم و بدخواب بودیم. همسر ولی بخاطر تفاوت دمای داخل هواپیما یه سرمایی خورد و بیشتر از من درگیر بود. ولی بخیر گذشت. حالا چون زمان اقامت مون فقط یه ماه بود، پسرم و ماریا برنامه فشرده ای برامون تدارک دیده بودن جوری که هر روز برنامه مون برای دیدن جاهای مختلف پر بود. من واقعا از محیط و نحوه برخورد مردم اون منطقه خوشم اومده بود. مردم آروم و محترمی داشت. حتما تو کوچه اکثرا لبخند می زدن و صبح بخیر می گفتن! اوایل برام عجیب بود! چون با مردم خودمون مقایسه می کردم که اگه یه غریبه می دیدن اگه اینکارو می کردن برامون عجیب می نمودJ

ساحل بسیار زیبا و تمیز و پاکی داشت. پیاده روی می کردیم تا ساحل و اینو دوست داشتم. به ترتیب هم غذاهای ایرانی رو تو لیست گذاشته بودم و برای بچه ها درست می کردم. پسرم تو پوست خودش نمی گنجید...

بعد از یک هفته رفتیم شهر ویکتوریا که تا خونه پسرم دو ساعت و نیم با ماشین فاصله داشت... شهر بسیار قشنگی بود. تو پست بعدی در مورد این شهر براتون خواهم نوشت...

چون امروز پیلاتس بودم و دستمام درد می کنه بیشتر نمی تونم تایپ کنم. پست بعد می گم براتونJ

HoMe | EmaiL | ProFiLe
MOzHgaN

DaiLY
کلبه مجازی من
خاطرات من و اون
دلنوشته های یه خانم اسفندماهی
فری خانوم
جانا
ویدا
ریولی حسن کور
زرین
نقطه سر خط
مرور روز
ساناز
ماهی
جوان دیروز
نگار 13
یاسر
ALL Links

ArcHives
تیر ۱۴۰۵
بهمن ۱۴۰۴
بهمن ۱۴۰۳
بهمن ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اردیبهشت ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
بهمن ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
آبان ۱۳۹۹
مهر ۱۳۹۹
مرداد ۱۳۹۹
خرداد ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
فروردین ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۸
بهمن ۱۳۹۸
دی ۱۳۹۸
آذر ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اردیبهشت ۱۳۹۸
فروردین ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
بهمن ۱۳۹۷
دی ۱۳۹۷
آذر ۱۳۹۷
آرشيو

LinkS
باران

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 2 مرداد 1405 ساعت: 16:46

صفحه بندی