اطلاعات جدیدی درباره «بخش دوم سفر...» منتشر شده که در ادامه مرور میکنیم. طبق گزارشهای موجود، مرز چهل سالگیخاطرات و مسایل اجتماعی روزخب بچه ها برامون برنامه سفر به دو تا شهر دیگه رو تدارک دیده بودن. اولین شهر که با ماشین دو ساعتی از محل زندگی پسرم فاصله داشت شهر ویکتوریا... در ادامه تمامی اطلاعات منتشرشده را مرور میکنیم.
مرز چهل سالگی
خاطرات و مسایل اجتماعی روز
خب بچه ها برامون برنامه سفر به دو تا شهر دیگه رو تدارک دیده بودن. اولین شهر که با ماشین دو ساعتی از محل زندگی پسرم فاصله داشت شهر ویکتوریا بود. وقتی به هتلی که از قبل پسرم رزرو کرده بود رسیدیم مشغول بررسی اتاق و امکانات بودیم که دیدیم یه جمعیت شیک و پیک توی حیاط هتل جمع شدن و مراسم دارن. بله مراسم عروسی یه زوج جوان در حال برگزاری بود... عروس زیبا و ساده بود و ساقدوش ها همه لباس های سبزیشمی قشنگ و یه دستی به تن داشتن. پدر عروس همراهیش می کرد که ما هم از بالا کنار پنجره شاهد بودیم . عروس احساساتی شد و گریه می کرد موقع اتمام خطبه عقدشون دستی هم برای ما تکون داد و ماهم با علامت قلب همراهیش کردیم J
پارلمان در این شهرقرار داره و شهری بسیار زنده و پر رونق و توریستی محسوب میشه... به پیشنهاد پسرم با کالسکه ای که یه خانم هدایت می کرد و اسم اسبش مَگی بود دور تا دور شهر رو دیدیم. خانمه می گفت این خونه هایی که پلاک فلزی جلوش نصبه از خونه های بسیار قدیمی بشمار می ره و جزو میراث فرهنگی بشمار می ره و کسی حق نداره این خونه رو تخریب وبازسازی بکنه. حتی برای تعویض مثلا دستگیره در باید از شهرداری مجوز بگیره.
نکته دیگه ای که جلب توجه می کرد یه سری صلیب با سرتیز بود که روی پشت بوم شون نصب بود! دلیلش رو پرسیدیم خانمه گفت ساکنان این شهر خیلی خرافاتی هستن و از زمان خیلی قدیم ها سروصداهایی که می شنیدن رو به ارواج و اجنه نسبت می دادن و اینارو نصب کردن که اجنه و ارواح نتونن روی پشت بوم بشینن و سرو صدا و مزاحمت ایجاد کننJ
خیلی جالب بود بین راه مگی برای اسب دیگه ای که از کوچه کناری می رفت شیهه کشید! خانمه گفت دوست پسرش رو دیده و می خواد بره کنار اونJ آخرش پسرم از خانمه تشکر کرد که گفت از مگی تشکر کنین!منم از مگی تشکر کردم!
فضای شهر در کل بسیار شاد و شنگول بود مثلا کنار آب یه آقایی لباسی شاین و نقره ای تنش کرده بود با یه واکمن موزیک پخش می کرد و می رقصید و با اسکیت از جلوی رهگذران رد می شد...
با اینکه شب دور اسکله قدم می زدیم، خیلی شلوغ بنظر می اومد و فهمیدیم یه کشتی بزرگ دوهزار توریست رو از سیاتل آمریکا برای تفریح به این شهر آورده. وقتی رفتیم شام بخوریم کلی تو نوبت موندیم! چرا که جمعیت زیادی بعنوان توریست به اون شهر اومده بودن...
آخر شب هم قدم زنان به هتل برگشتیم و خیلی خسته بودیم... آقا اینترنت پرسرعت بود ولی خب ما خسته تر از اونی بودیم که بتونیم از نت استفاده کنیم... بخش بعدی باشه واسه پست بعد. فعلا دوستان خدافظ

HoMe |
EmaiL |
ProFiLe
MOzHgaN
DaiLY
کلبه مجازی من
خاطرات من و اون
دلنوشته های یه خانم اسفندماهی
فری خانوم
جانا
ویدا
ریولی حسن کور
زرین
نقطه سر خط
مرور روز
ساناز
ماهی
جوان دیروز
نگار 13
یاسر
ALL Links
ArcHives
تیر ۱۴۰۵
بهمن ۱۴۰۴
بهمن ۱۴۰۳
بهمن ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اردیبهشت ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
بهمن ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
فروردین ۱۴۰۰
آبان ۱۳۹۹
مهر ۱۳۹۹
مرداد ۱۳۹۹
خرداد ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
فروردین ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۸
بهمن ۱۳۹۸
دی ۱۳۹۸
آذر ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اردیبهشت ۱۳۹۸
فروردین ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
بهمن ۱۳۹۷
دی ۱۳۹۷
آذر ۱۳۹۷
آرشيو
LinkS
باران
برچسب:
نویسنده: میلاد سامانی