مرز چهل سالگی

متن مرتبط با «دیگه» در سایت مرز چهل سالگی نوشته شده است

دیگه مادرزن شدم

  • نیلوبلاگ

    به قول یکی از دوستان نزدیک یک سالی هست که نشد بیام اینجا... سلام به همه ی دوستان مهربون وبلاگی. راستش انقدر این شبکه های اجتماعی دیگه وقت آدم رو می گیرن که سخت میشه بیام اینجا! بخصوص توئیتر... ولی چشم اینجا هم برای شما می نویسم. خب جونم براتون بگه که همینطور که پرونده مهاجرت دخترک درحال گذروندن پروسه ی خودش بود یه روز اومد گفت مامی من با یه پسری آشنا شدم و اینا و قصد داره با خونواده بیان خواستگاری... پدرش به شدت مخالف چون می گفت تو دیگه اگه ازدواج کنی، پروسه مهاجرت رو بیخیال می شی و تو این ممل...

    ادامه مطلب
  • گزارشی از دیگه مادرزن شدم...

  • نیلوبلاگ

    دیگه مادرزن شدم...گزارش‌های تازه درباره «دیگه مادرزن شدم...» منتشر شده است. آنچه تاکنون منتشر شده حاکی از آن است که مرز چهل سالگیخاطرات و مسایل اجتماعی روز HoMe | EmaiL | ProFiLe MOzHgaN DaiLY کلبه مجازی من خاطرات من و اون دلنوشته های یه خانم اسفندماهی فری خانوم جانا ویدا ریولی حسن کور زرین... در ادامه مهم‌ترین جزئیات این خبر را می‌خوانید.مرز چهل سالگیخاطرات و مسایل اجتماعی روز HoMe | EmaiL | ProFiLe MOzHgaN DaiLY ...

    ادامه مطلب
  • دیگه مادرزن شدم...

  • نیلوبلاگ

    به قول یکی از دوستان نزدیک یک سالی هست که نشد بیام اینجا... سلام به همه ی دوستان مهربون وبلاگی. راستش انقدر این شبکه های اجتماعی دیگه وقت آدم رو می گیرن که سخت میشه بیام اینجا! بخصوص توئیتر... ولی چشم اینجا هم برای شما می نویسم. خب جونم براتون بگه که همینطور که پرونده مهاجرت دخترک درحال گذروندن پروسه ی خودش بود یه روز اومد گفت مامی من با یه پسری آشنا شدم و اینا و قصد داره با خونواده بیان خواستگاری......

    ادامه مطلب
  • دیگه دل خوش می مونه؟

  • نیلوبلاگ

    سلام به همه دوستان گل...سال نوتون مبارک! گرچه عجب سالی شد واسه خودش. این سال 2020 و 20 بار هر بار هم 20 ثانیه دست صابون کردن... کلا خیلی سال رو اعصابی است.تازه الان بهتر شدم اونم بعد از قریب به یک ماه...

    ادامه مطلب
  • انتخابات و هزار کار دیگه...

  • نیلوبلاگ

    روزی که قرار بود برای انتخابات بریم رای بدیم، پسرم گفت من شناسنامه م قاطی یه سری مدارک دست دوستمه و باید برم تا شرق و شناسنامه م رو بگیرم... از اونجایی که طبق قرار قبلی می خواستیم همراه هم برای رای گیری بریم برنامه مون بهم خورد... پسرم گفت من همون منطقه هم رای می دم... خلاصه من که اول قصد داشتم تا صبح خلوت تر هست برم برنامه م بهم خورد.. از این طرف همسری هوس لوبیا پلو کرده بود و متاسفانه نگاه کردم و دیدم دیگه لوبیا توی فریزر ندارم این بود که به همسری گفتم برو سریع لوبیا بگیر بیا تا ناهار آماده کنم و بعدش بریم رای بدیم... تا ایشون بیاد گوشت گذاشتم بیرون و برنج خیس کردم... حالا که اومده دیدم سه ک...

    ادامه مطلب