روزی که قرار بود برای انتخابات بریم رای بدیم، پسرم گفت من شناسنامه م قاطی یه سری مدارک دست دوستمه و باید برم تا شرق و شناسنامه م رو بگیرم... از اونجایی که طبق قرار قبلی می خواستیم همراه هم برای رای گیری بریم برنامه مون بهم خورد...
پسرم گفت من همون منطقه هم رای می دم... خلاصه من که اول قصد داشتم تا صبح خلوت تر هست برم برنامه م بهم خورد..
از این طرف همسری هوس لوبیا پلو کرده بود و متاسفانه نگاه کردم و دیدم دیگه لوبیا توی فریزر ندارم این بود که به همسری گفتم برو سریع لوبیا بگیر بیا تا ناهار آماده کنم و بعدش بریم رای بدیم...
تا ایشون بیاد گوشت گذاشتم بیرون و برنج خیس کردم... حالا که اومده دیدم سه کیلو لوبیای پاک نکرده گرفته! خب شمال میرم به اندازه یه وعده می گیرم و همون رو درست می کنم و تازه به تازه می گیرم ولی برای فریز کردن مدتهاست که پاک کرده و آماده می گیرم و بسته بندی می کنم فریز می کنم. راستش رو بخواین دیگه توان پاک کردن لوبیا و باقالی و اینارو ندارم و کمی که انجام بدم پشت شونه هام شروع می کنه به سوزش...
سالها از این کارها کردم و 40 کیلو سبزی قورمه می گرفتم و پاک می کردم و می دادم خرد می کردن و بعدش سرخ می کردم... همینطور لوبیا و باقالی و بقیه رو خودم به تنهایی آماده می کردم... ولی الان دیگه واقعا کشش انجام این کارها رو ندارم.
وقتی دیدم همسری پاک نکرده خریده... از این طرف نگاه می کنم که صف رای گیری هی داره شلوغ تر میشه و از اون طرف تو این هیر و ویر باید بشینم لویبا پاک کنم در حد انفجار عصبانی شده بودم...
به همسری گفتم این چیه خریدی؟ گفت لوبیا دیگه! گفتم من همیشه پاک کرده می گیرم . من الان وقت پاک کردن و خرد کردن لوبیا دارم آخه! می گه وا همیشه همینطوری می گرفتی دیگه!!!!
از شدت عصبانیت رفتم دخترم رو صدا زدم که لطفا بیا به پدرت شهادت بده که من همیشه پاک کرده می گیرم... دخترم با من من گفت وا مامان من چه می دونم!! خب گاهی هم می گیری پاک می کنی...
با خودم گفتم ببین چقدر همیشه همه چیز خونه رو خودم هندل کردم و اینا از هیچی خبر ندارن...
خلاصه با بدبختی همه رو پاک کردم و غذا رو آماده کردم...
ساعت 3 رفتیم با دخترم توی صف رای دهی تو همین مدرسه کنار خونه... صف کیلومتری بود. تو ذل آفتاب ایستادیم. یه خانمی فلاسک به دست همراه لیوان یه بار مصرف به همه آب خنک تعارف می کرد... یه آقای دیگه هندوانه قاچ زده بود به مردم می داد که خنک بشن!
پشت سری من گفت سالها بود از این کارها ندیده بودم از مردم... گفتم ما همیشه مردم روزهای سخت هستیم. تو روزهای سخت همدیگه رو حمایت می کنیم و هوای همدیگه رو داریم...
خلاصه سه ساعتی توی صف بودیم و بالاخره نوبتمون شد و موفق شدیم رای بدیم. خداروشکر نتیجه رای گیری هم باب میلمون بودJ
ولی توی روز انتخابات من کلیییییییییییی حرص خوردم از بس برنامه هامون به هم پیچیده شده بود. حالا شبش برنامه تعاونی فامیلی داشتیم که اول یه دوش گرفتم خنک شدم و بعدش آماده شدیم رو رفتیم.. ترجیح می دادم خونه استراحت کنم بعد از اینکه سه ساعت توی صف ایستاده بودم ولی بهرحال از قبل قول داده بودیم ...
شب که به خونه برگشتیم قشنگ له و لورده بودم... خدایا چقدر خواب خوبه وگرنه من می مردم!