خرید بک لینک

از صبح که کارهامو انجام می دادم می گفتم کاش از اول قبول نمی کردیم بریم... بهرحال همسری هم برادرش هست و می خواد بهش احترام بذاره...

البته پسرم که خودش رو راحت کرد و گفت ماریا که نیست منم که برنامه فوتبال چهارشنبه هارو دارم و خیلی هم تمایل ندارم تو همچین مجلسی شرکت کنم... می گفت یعنی چی این مسخره بازی ها سالگرد ازدواج بهتره خصوصی برگزار بشه... اینا همش دنبال خودنمایی و مطرح شدن هستن!

همسری سرو ته جلسه رو بهم رسونده بود و 6 بعدازظهر اومد خونه. یه کم استراحت کرد و یه دوش گرفت و گفت بریم؟ دخترم گفت بابا من تازه رسیدم صبر کن کارام رو ردیف کنم بعد...

- حالا شما هم هی چوب لای چرخ بذارین! چون ایشون گفتن 7 و نیم اونجا باشید حالا هی طولش بدین که حرف خودتون بشه...

- وا بابا مگه من تراکتورم؟ خب تازه از نشریه برگشتم بذار منم یه دوش بگیرم بعد...

- باشه ولی می دونم شما دارین چکار می کنین...

- من که در سکوت داشتم حاضر می شدم. تو دلم گفتم دیگه حتی فکر می کنم انرژی واسه کل کل در باره این خانواده هم حیف هست بابا!

یه گلدان قلمکاری داشتم که داخل یه ساک هدیه گذاشتم...بالاخره حاضر شدیم و راه افتادیم. ترافیک همونطوری بود که حدس زده بودم. ولی من که عجله ای نداشتم حتما سر ساعت به این مراسم مسخره برسم ...

هیچکدوم تا برسیم حرفی نزدیم و در سکوت ترافیک رو تحمل کردیم. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم و در سالن رو باز کردم در کمال تعجب دیدم فقط عمه ها هستن و دیگر هیچکس ... سلامی کردم و جاری خانوم خوشامد گفت. کنار خواهرای همسری جاگیر شدم و درست بعد از ما خانواده جاری خانوم هم رسیدن... گفتم خوبه راه ما از همه دورتر بوده و چقدر همسری حرص خورد که دیر نرسیم!!!!!!!!!!

یه چاق سلامتی با همه کردیم و با خواهرشوهر کوچیکه مشغول صحبت شدیم... نمی دونم آفتاب از کدام طرف دراومده بود که جاری خانم بعد از سه ماه احوال ماریا رو پرسید!

بعد از نیم ساعت زوج مورد نظر رسیدن و عروس خانم نشان می داد که خیلی سورپرایز شده.

البته چیزی که منو بیشتر سورپرایز کرد واکنش عمه بزرگه بود که اول از همه حتی پیش از جاری خانوم رفت جلوی در و با بغل کردن عروس سالگرد ازدواجشون رو تبریک گفت...

و جالبه که این امر برکسی پوشیده نبود که واکنش ایشون "از حب علی نبود بلکه از بغض معاویه بود!

خب چون همیشه جاری خانم می گه همه تو فامیل ماریا رو بیشتر تحویل می گیرن و علتش هم اینه که ایشون خارجی هست! و از طرفی یه برخورد کوچولو بین دخترم و عروس این عمه خانم به دلیل اظهار نظرهای ایشون در ظاهر دخترم اعم از لباس و آرایش چهره و اینا بود و دخترم خیلی رک به ایشون تذکر داده بود که درست نیست راجع به ظاهر من اینطوری نظر بدی و من از تو نظری نخواستم و علم کافی دارم که چی بهم میاد و چی نمیاد و تو بهتره به سر و وضع و ظاهر خودت برسی... عمه خانم به این نتیجه رسیده بود که انگار جاری خانم راست می گه و همه فقط به ماریا احترام می ذارن و بس!!! ولی توجه نمی کرد که ماریا خیلی مراقب رفتار اجتماعی خودش هست و کلا در کار کسی دخالت نمی کنه و جز احترام تو روابط اجتماعی که داره کسی رو با حرفاش نمی رنجونه!

داماد بهش گفته بوده اگه دختر خوبی باشی می خوام ببرمت یه جای خوب که سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم... و مادر عروس و داماد هم تعریف می کردن که چقدر سختی کشیدن تا این سورپرایز لو نره...

بعدش هم یه کیک روی میز گذاشتن که طبقه اولش پر از خامه های صورتی گل رز و روش سفید ساده بود... عروس کلی سخنرانی کرد که بسیار از این اتفاق میمون ابراز خوشحالی می کنه و ... داماد اما کاملا ساکت بود و حتی وقتی یکی از فامیل خودشون گفت تو هم یه چیزی بگو در جواب گفت عروس خانم همه گفتنی هارو گفتن!

کیک با چای سرو شد... پر از خامه بود و وسطش گردو داشت. طعم خوبی نداشت از بس پر خامه بود.

به ترتیب کادوهای چیده شده روی میزها رو باز کرد و تشکر کردن و البته کادوهای نه چندان جالبی دریافت کرد... فکر کن سه تا خاله های داماد روی هم یه ربع سکه بهار آزادی هدیه دادن... بقیه هم کادوهای تزیینی کوچیک..

شام رو که کشیدن دلم می خواست سریع تر تموم بشه و برگردیم خونه که خداروشکر همینطور هم شد. خداحافظی کردیم و توی راه همسری یه نفس عمیق کشید و گفت بهرحال به خیر گذشت امیدوارم دیگه تکرار نشه J))

برچسب: مراسم خاص عاشورا,مراسم خاص یهودیان,مراسم خاص عروسی,مراسم خاص نوروز,مراسم خاص شیطان پرستان,مراسم خاص برای عروسی,مراسم خاص یزد,مراسم خاص,مراسم های خاص در ایران,مراسم تولد خاص, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 9:32

صفحه بندی