خرید بک لینک

اون موقع ما فقط باید یه یقه سفید روی یقه روپوش و یه روبان سفید به موهامون می زدیم و هنوز مجبور نبودیم از مقنعه اونم کلاس اول استفاده کنیم. من همیشه می گم اینا دیگه کاسه داغ تر از آش شدن. خب بچه کلاس اول به لحاظ شرعی هم هنوز به تکلیف نرسیده که مجبورشون می کنین حتما یه مقنعه بذارن و از حالا زده بشن...

روپوش زرشکی و شلواری که فرم مدرسه بود رو پوشیدم و چند بار دست کشیدم که مطمئن بشم صاف و اتوکشیده س... یقه کتان سفید رو هم مامان روی یقه م بست. بعدش موهام رو شونه زد و دم گوشی بافت و روبان های سفید رو روش پاپیون کرد... یه نگاه تو آینه کردم و از دیدن لباس فرم مدرسه توی تنم ذوقی شدم.

بعدش کیف آلبالویی رنگم رو چک کردم که مطمئن بشم هم مداد سیاه و هم مداد گلی رو برداشتم. بعدش کفش های نو و براقم رو پوشیدم. مامان هرچه اصرار کرد صبحانه بخور گفتم میل ندارم ولی برام میوه و تغذیه گذاشت. دست آخر یه لقمه نون و پنیر برام درست کرد و گفت اینم بگیر می دونم تا برسی مدرسه دل ضعفه می گیری پس حتما بخورش...

دست خواهر بزرگترم رو که سه سالی از من بزرگتر بود گرفتم و با همدیگه راهی مدرسه ساعی شدیم. آره اسمش ساعی بود...

بعدش خواهرم راهنماییم کرد و منو توی صف گذاشت و گفت اصلا نگران نباش. الان معلمتون میاد خودش رو معرفی می کنه و هر کلاسی که گفت دنبال همین صف برو که جا نمونی... البته کمی نگران بودم همش می گفتم تو هم بیا تو صف کنار من وایسا... اولش یه کم کنارم موند ولی گفت آخه کلاس من با تو فرق داره و باید به صف خودم برم وگرنه خانم ناظم دعوا می کنه. گفتم خانم ناظم کیه؟ گفت همونی که کت و دامن سرمه ای پوشیده و یه سوت قرمز گردنش آویزونه. سرم رو تکون دادم و رضایت دادم که بره توی صف کلاس خودش.

وقتی معلم کلاس ما اومد یه صورت کشیده و سفید داشت و کت و دامن سفید تنش بود. موهاش رو گوجه ای بالای سرش بسته بود و بسیار خنده رو و مهربون بود. خیالم راحت شد. بخصوص وقتی بغلم کرد و گفت تو چه کوچولویی عزیزم! ازش پرسیدم اسم شما چیه؟ گفت من مناجاتی هستم. معلم کلاس اول شما.

سر کلاس کنار پنجره نشستم. کلاسمون طبقه اول بود. پنجره باز بود و یه بلندی کوچیک به اندازه ی یه پله کلاس رو از حیاط جدا می کرد. وسطای کلاس بود که تشنه شدم. یه نگاه توی حیاط انداختم و آبخوری رو دیدم. بعدش بدون اینکه از معلم اجازه بگیرم ، لیوان تاشویی رو که داشتم برداشتم و از پنجره رفتم توی حیاط و نزدیک آبخوری شدم و لیوانم رو پر کردم و نوشیدم... چقدر تشنه بودم. آخیش...

بعدش بی سر و صدا برگشتم کلاس. معلمم با خنده و متعجب گفت تو کجا رفتی عزیزم؟ گفتم هیچی تشنه م بود و رفتم آب خوردم! زد زیر خنده گفت دلبرکم اول باید از معلم اجازه بگیری و بعد بری بیرون... اونم نه از پنجره بلکه از در کلاس... کلی خجالت کشیدم و گفتم: چشم.

تازه اون موقع بود که یاد گرفتم حتما باید توی مدرسه بابت انجام هر کاری اجازه گرفت. یادمه انقدر کوچولو بودم که معلم یه چهار پایه زیر پام می ذاشت تا دستم برسه و بتونم روی تخته چیزی بنویسم!

امروز ناخودآگاه یاد این خاطره از کلاس اول دبستانم افتادم J

برچسب: کلاس اول,کلاس اولی ها,کلاس اول ابتدایی,کلاس اول دبستان,کلاس اولی,کلاس اول دیکته,کلاس اول ابتدایی نمونه سوال,دیکته شب کلاس اول,جشن الفبای کلاس اول, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 9:57

صفحه بندی