از صبح مشغول تمیزکاری کابینت های آشپزخونه بودم. دیروز هم که آقای مهربون نظافتچی ساختمون اومد و شیشه ها رو تمیز کرد. حتی تمام کتابخونه ها رو هم کامل داخلش رو تمیز کردم و شیشه هاش رو برق انداختم. ویترین هم تمیز شد و برق افتاد...
همین که رویه ماشین لباسشویی رو تا می زدم که بکشم روش یه دفه یه موش خاکستری خیلی کوچیک از پشت ماشین با سرعت تمام اومد بیرون!!!!
با فریاد جیغ من یه دفه موند سرجاش! و این من بودم که با سوال دخترم که چی شده مامی مگه یه سوسک دیدن هم اینطوری داره... فرار می کردم و گفتم سوسک کجا بود موشه!!!!!!!!!!
تمام بدنم چندشی شده بود... فقط به اتاق خواب پناه برده بودم...
باورکنید الانم که دارم این متن رو می نویسم تمام بدنم داره می لرزه!
حالا فکر کن همسری و پسرم نیستن رفتن سفر...
یکی از کارگرای ساختمون رو صدا زدیم و اومد یه وارسی کرد ولی نتونست موشی بگیره...
رفتم داروخانه و چسب موش خریدم... بعدش دخترم گفت بریم بالای پاساژ نزدیک خونه یه چی بخوریم و بعدش بریم خونه...
قبول کردم چون حوصله نداشتم برم تو آشپزخونه ای که یه موش توشه...
یارو انگار تو آمریکا داره غذا سرو می کنه... به هر مشتری که می اومد می گفت عزیزدلم! دو تا دختر جوون توی کافه نشسته بودن و بهشون می گفت دخترا نرین خونه بمونین حالا!!!
سر میز ما اومد که سفارش بگیره ... می گه خوش اومدین عزیزای دلم!! من که تمام بدنم بخاطر دیدن آقا موشه می لرزید.. با اخم سرم رو پایین انداختم.
دخترم سفارش غذا داد... یه سالاد و یه پاستا بعد نیم ساعت آورد... مرغی که توی پاستا بود گریل شده و سفت بود... انگار مونده بود... اصلا خوشم نیومد. هزار دفه هم گفتیم ما دو تا آب معدنی هم خواسته بودیم که بعد از اینکه غذا تو گلومون گیر کرد برامون آورد...
به دخترم گفتم اینجا کجا بود تو این هیر و ویر گفتی بریم... می گفت خب مدیریتش عوض شده اینطوریه!!!
خلاصه موقع پرداخت صورت حساب پسره با اعتماد به نفس می گه از غذاتون راضی بودین؟
- نه مرغش اصلا تازه نبود.
- ما مرغمون رو روزانه می گیریم چون گریل شده بود اینطوری فکر می کنین!
- خب تو راست می گی ولی من تشخیص می دم که غذا خشک شده بخاطر گریل شدن یا مونده س...
- صورت حساب رو پرداختم زدم بیرون...
نشستم تو ماشین عزا گرفتم که باز باید برم پیش آقا موشه...
الان چسب موش دستمه ولی می خوام یکی ش رو توی کابینت خوراکی ها بجسبونم ولی می ترسم حتی وارد آشپزخونه بشم...
آخه همسری الان چه موقع سفر بود؟؟؟؟؟
برچسب: آقا موشه شهر قصه,آقا موشه و, سوسکه,آقا موشه,آقا موشه, سوسکه,آقا موشه شکمو,قیصر آقا موشه,غم خوانی اقا موشه,شعر آقا موشه,قصه آقا موشه,اهنگ اقا موشه,
نویسنده: میلاد سامانی