قرار بود تو تعطیلات عید جشن عروسی شون رو برگزار کنن...
اما درست یک هفته قبل از مراسم پدر عروس فوت شد... بماند که جدای از ضربه روحی که به عروس خورد باید کلی بابت کنسل کردن مراسم به تالار جریمه پرداخت می کردن... ولی خب خونه ای که داماد اجاره کرده بود هم خالی می موند. لذا چند ماهی می شد که جهاز رو چیده بودن و زندگی رو بی سرو صدا شروع کرده بودن...
اما خانواده داماد برای تک پسرشون کلیییییییییییی آرزو داشتن تا حتما جشن بگیرن...
البته ایشون تنها فرزند نبود سه تا خواهر هم داشت . این خواهرا از اون تیپ آدمایی هستن که برای شرکت تو یک مجلس عروسی کلییییییییییی پول آرایشگاه و لباس و سر و وضعشون خرج می کنند ... نه اینکه فکر کنین هر کدوم بسیار متمول هستن ها... نه اصلا. همگی شون همچنان اجاره نشین هستن... از خودروی کاملا معمولی هم استفاده می کنن... ولی برای لباس و ... خیلی باید خرج کنن...
با این اوصاف بعد از گذشت چند ماه که این زوج جوان زندگی شون رو شروع کرده بودن... دیشب یه مراسم جمع و جور توی تالار گرفته بودن.
خواهران داماد همونطور که حدس می زدم کلییییییییییی به خودشون رسیده بودن. البته نمی دونم چرا نوع لباسهاشون رو هرگز نمی پسندم. یعنی مدل ها و رنگهایی که انتخاب می کنن خیلی به دل من یکی که نمی شینه... خب با هیکل های ناموزون هم باید مدل خاصی انتخاب کرد که از سلیقه شون خارجه ظاهرا...
بگذریم شما که اونارو نمی شناسین پس غیبت حساب نمیشه!
با این ترافیک افتضاح تهران ساعت 6 و نیم حرکت کردیم و 8 و نیم گذشته بود که رسیدیم.
با دیدن عروس و داماد توی مجلس متوجه شدیم که خیلی دیر رسیدیم ولی دیگه دست ما نبود که توی ترافیک با یه تصادفی که جلومون اتفاق افتاده بود و همینطور دست به یقه شدن دو تا ماشین با هم در انتهای تونل صدر ... نمی شد زودتر از این رسید...
با سلام و احوالپرسی با خانواده داماد بالاخره جاگیر شدیم. عروس قشنگ شده بود و البته لباس ساده و شیکی داشت...
گروهی از فامیل های عروس که خانم هایی از سن 55 و 60 سال هم بیشتر بودند بسیار باحال بودن... چون با همون سن و سال همش وسط سالن هنرنمایی می کردن و با اصرار بقیه رو هم بلند می کردن...
من اما حواسم بیشتر به سلام و احوالپرسی با فامیل های دور و نزدیک بود که مدتی می شد ندیده بودمشون. دخترم می گفت مامان آروم بگیر... همه ش مثل یه پروانه از این میز به اون میز میری و احوالپرسی می کنی. گفتم خب حسن این جمع ها به همینه که آدمایی رو که مدتهاست ندیدی ملاقات می کنی و ازشون باخبر میشی...
جشن بامزه ای بود. پذیرایی هم بی کم و کسر...
فقط از این صحنه آخر خوشم نمیاد... مردای فامیل ردیف می ایستن جلوی در خروجی به بهانه انتظار خانم هاشون.. خب معمولا هم آدم آرایش داره و باید از این صف عریض و طویل رد بشه و سلام کنه .... اونام تو صورت آدم ذل بزنن و به بهانه احوالپرسی بیشتر معطلت کنن...
بعد از این مرحله فکر کن همسری که نمیگه برم ماشین رو بیارم جلوی سالن... می گه بچه ها همین پایین پارک کردم... بعد دو تا کوچه شما رو با اون کفشای پاشنه بلند که از نظر من ظاهر قشنگی داره ولی از هرچی سرطان هست بدتره راه ببره...
همیشه اینجور موقع ها یاد اوایل ازدواج و سفری که به اصفهان داشتیم می افتم. با کفش پاشنه دار با هم رفتیم بیرون دور بزنیم و همسری من رو برد بازار و با یکم پیاده روی دیدم دارم می میرم... تهدیدش کردم که اگه برام یه جفت صندل طبی نخره همونجا کفش های پاشنه دار رو درمیارم و پاپرهنه دنبالش راه می افتم! از ترس سریع یه صندل برام خرید که آبروش نره یه وقت...
شاید تو این چیزا آدم راحت طلبی هستم. به خودم سختی نمی دم که این لباس قشنگه گرچه راحت نیستم. اصلا لباس به تنم بشینه ولی باید توش راحت باشم. کفش هم همینطور...
خلاصه که با خودم رودربایستی ندارم تو این چیزا...