خرید بک لینک

تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم...

هر وقت می شنیدم طرف افسردگی گرفته ... درک نمی کردم که یعنی چی! با خودم می گفتم خب خیلی چیزا تو زندگی باعث می شه که دچار افسردگی بشیم ولی خب تا زمانی که انگیزه برای زندگی وجود داره واسه چی باید افسرده شد...

تا اینکه همین چند وقت پیش پسرم راهی کانادا شد که هم برای تعطیلات به ماریا بپیونده و هم یه مصاحبه کاری داشت... این بار دلتنگ تر شدم چون این ماه آخر قبل از رفتن مدام کنارم بود و اینکه تو سفرهای شمال همراهم... لذا حس دلتنگی شدیدی می کردم...

درست دو روز بعدش دچار افسردگی شدم!! بی دلیل گریه می کردم و البته روزها که تو خونه تنها بودم. یادش می افتادم و بغض راه گلوم رو می بست...

همین که یاد خاطرات همراهیش در شمال می افتادم دیگه بیشتر بغض می کردم و اشک روی چشمام پرده می کشید ...

روزای سختی بود... به مرور بهتر شدم ولی هنوزم تنها میشم بیشتر دلتنگش می شم و یاد کارای بامزه و شوخی هاش می افتم... پسرم بسیار شخصیت شوخی داره و در عین حال مزاح های تکی با همه افراد خانواده می کنه و خنده به لبهامون میاره...

امیدوارم هرچه زودتر به وطن برگرده...

تصور اینکه مبادا قصد رفتن از ایران به طور کلی به سرش بزنه حالم رو بد می کنه. نمی خوام خودخواه باشم ولی دست خودم نیست...


برچسبها:
افسردگی, دلتنگی, قصد مهاجرت از ایران

برچسب: دست,خودم,نیست, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:59

صفحه بندی