خیلی تلاش می کنم بعنوان یه مادر فرق نذارم بین بچه هام. اما...
دخترم همش می گه تو بیشتر به پسرت می پردازی... با اون بیشتر گرم می گیری... بیشتر بهش اهمیت می دی...
ولی بهرحال پسرم دیگه با ما زندگی نمی کنه و وقتی به خونه ما میاد مثل مهمون ازش پذیرایی می کنم... و این نکته به چشم دخترم میاد!
تازگی ها خیلی روحیه شکننده ش نحیف تر شده...
مثلا صبح امروز نگهبان زنگ زده و می گه بهتره ماشینتون رو جابجا کنین چون دارن اینجا عملیات بازسازی انجام می دن .... با زنگ تلفن که ساعت 7 نواخت دچار سردرد بدی شدم...
یه ساعت بعد داشتم صبحانه رو آماده می کردم محض درددل به دخترم می گم: این نگهبان هم گند زد به خواب من... سرم داره می پوکه!
دخترم می گه لطفا از اول صبح استرس هاتون رو به من ندین!!!!
حالا خودش از نشریه که برمی گرده خونه به زمین و زمان بد می گه... اول از همکارا می ناله... بعدش به ترافیک گیر می ده.. بعدش از گرما...
بهش می گم تو که میای خونه کلا کوله باری از استرس هستی و من باید همه رو بشنوم و باهات همدردی کنم و دلداری بدم!!! ولی اگه من چیزی میگم نباید استرس بهت بدم؟!!
داشتم فکر می کردم پدر و مادرا چقدر بیچاره ان! همش باید سنگ صبور باشن... کل توجهشون رو به بچه ها بدن... دست آخر هم...
گرچه نسل ما اون زمان هم سنگ صبور والدین بود و اینطوری برخورد نمی کرد...
جالب اینکه وقتی شمال بودیم این آخر هفته... به پدرش می گفت باید یه سری کلید ویلا رو هم به من بدی که با دوستام بیایم!!!
همسری هم سری تکون داد و گفت اصلا امکان نداره... اون هم به دلیل عدم اطمینان به رانندگی شما و دوستانت... خلاصه بهش کلیییییییی برخورد... که چرا بین من و داداشم فرق می ذاری...
اصلا فکر نمی کنه که برادرش 5 سالی از ایشون بزرگتره و بهرحال الان متاهل هست و مسئولیت زندگی داره و بیشتر میشه روش حساب کرد...
اما کی می تونه این نکات رو به ایشون تفهیم کنه...
مدتی هست که خیلی روی اعصابمه کارهاش...
بعدا نوشت: امروز وبلاگ رو باز کردم و دیدم کلییییییی نظر و کامنت اومده ولی همه خصوصی نوشتن... که اصلا لزومی نداشته خصوصی باشن!! حالا چرا تیک خصوصی زدن .. خدا عالمه.