خرید بک لینک
همه چیز بخوبی پیش رفت. میوه ها رو توی لگن خیس کردم و گذاشتم حسابی تمیز بشن. چون مقدارش خیلی زیاد بود نمی شد توی آشپزخونه بشورمشون... همه رو توی تراس خونه شستم. تو فکر بودم که ما خونه مامان حوض داشتیم و حیاط و این جور مهمانی های بزرگ راحت تر برگزار می شدن... ولی زندگی آپارتمانی مشکلات خاص خودش رو داره... دخترم بهمراه دوست صمیمی ش و خواهر همسری کمک کردن و سالادها رو درست کردیم... خداروشکر که قرار بود غذا از بیرون بگیریم وگرنه مدیریت پخت و پز و پذیرایی از 80 میهمان کار سختی بود... خداروشکر مهمونا همه تشکر می کردن و پذیرایی رو قبول داشتن.بعد از رفتن مهمونا یه نگاهی به خونه انداختم و دیدم باز هم باید تمیز بشه... فقط ظرفهای شسته شده رو جمع آوری کردم و تصمیم گرفتم باقی تمیزکاری رو فرداش انجام بدم. صبح بعد از جمع آوری تا حدود زیادی خیالم راحت شده بود. ولی خب یکی دو تا گلدان خونه پسرم خشک شده بود ... روی اعصابم بود تا درستشون کنم. بعدازظهر همراه همسری به بازار گل رفتیم و گلدان هاش رو همراه بردیم و دو تا گل قشنگ براش کاشتیم و به خونه پسرم منتقل کردیم. فرداش هم یه سری خوراکی های اولیه رو براش تهیه کردیم و تو یخچالش جا دادیم که برمی گرده مشکلی نداشته باشه. شب هم برای استقبال به فرودگاه رفتیم . همراه ماریا با صورت خسته دیدیمش... بهرحال سفر طول و درازی داشتن از ونکوور تا تهران راه زیادی هست خب... همراه هم بعد از تحویل گرفتن چمدون هاشون به خونه اومدیم. ترجیح دادن یکی دو روزی ابتدا بیان خونه ما و ما هم استقبال کردیم که سیر دل ببینیمشون... انقدر خوشحال بودم که در پوست خودم نمی گنجیدم. خیلی خیالم راحت شده بود که بازم برگشتن پیش ما... امیدوارم همه مادرها در کنار فرزندانشون باشن و لذتشون رو ببرن..
برچسبها:
مهمانی, بازار گل, فرودگاه

برچسب: بازگشت, نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 ساعت: 17:11

صفحه بندی