خرید بک لینک

روز تعطیل وسط هفته گاهی می چسبه... بخصوص که بچه ها هم دنبال کار خودشون باشن و من و همسری بدون دغدغه اونا مادام موسیو بریم بیرون... خرید کنیم و ناهار بخوریم و چرخی بزنیم...

با خودم فکر می کردم سال اول بعد ازدواج بچه نداشتیم و از هفت دولت آزاد بودیم و جوون و سرخوش... ولی خب اون موقع هم همسری دو جا کار می کرد و فرصتی برای گشت و گذار نبود...

الان ولی در عین حال که اون همچنان سرش شلوغه و آدم به اصطلاح workaholic هست! ولی خب اداهای بچه ها و هماهنگی باهاشون بیشتر دست و پا گیر هست... باید این آخر عمری به فکر خودمون باشیم! والله.

از هایپری که به تازگی نزدیک خونه باز شده خرید کردیم. تر و تمیز بود . همیشه مشتری شهروند بودم و هستم ولی خب تنوعی بود... محیطش منو یاد فروشگاه های نیویورک انداخت. بخصوص نظم چیدمان و تازگی مواد غذایی ش...

بعدش اومدیم خونه خریدهارو جابجا کردیم و تصمیم گرفتیم ناهار بریم بیرون... همون نزدیکیهای خونه یه رستوران انتخاب کردیم و مشغول شدیم... ولی خب دل همسری طاقت نیاورد و زنگ زد به دخترم که کی می رسی خونه و اگه ناهار نخوردی برات بگیریم.. دخترم خوشحال شد و گفت اتفاقا غذاش رو داده به داداشش توی نشریه و میاد خونه! خلاصه یه پرس غذا هم برای ایشون گرفتیم...

به قول مامانم کلاغه از وقتی بچه دار شد یه شکم سیر غذا نخوردJ)

وقتی برگشتیم خونه یه چرت زدیم و فیلم دیدیم. خلاصه این تعطیلی وسط هفته واقعا به من چسبید چون وقتمون مال خودمون بود.

اخر هفته مهمونی دوره با دوستام بود... ولی نمی دونم چرا هرچی می گذره کمتر حرف دارم باهاشون!

مدتیه اینجوری شدم... خب اونا بیشتر با موهای رنگ شده و ... میان به دورهمی ... ولی خب من مثل همیشه ساده هستم و خیلی در قید اینجور کارا نیستم. جالبه همشون از من کوچکتر هستن ولی خب چرا انقدر اهل رنگ کردن و اونم چه رنگهایی.. پوست تیره و سبزه و موهای بلوند که خب من نمی پسندم...

حالا ماریا عروسم پوست سفید و چشمهای آبی میره موهاش رو مشکی می کنه!

راستی چرا هیچکس از هرچیزی که خدا بهش داده راضی نیست!

ولی من که تا حالا راضی بودم از تمام موهبت های الهی که نصیبم شده... خدایا مرسییییییییی.


برچسبها:
مهمونی, تعطیلی وسط هفته, هایپر

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

صفحه بندی