خرید بک لینک

قبل از دورکاری همیشه پنج شنبه ها برام روز تمیزکاری خونه بود... یادمه وقتی مدیرم می پرسید شما پنج شنبه میاین اداره؟ ( باید برای اون روز آمار کارمندان داده می شد) می گفتم نه مگه دیوونه م! من باید پنج شنبه کوزت باشم. جالبه که مدیرم به شوخی می گفت دست شما درد نکنه یعنی ما دیوونه ایم که میایم... می گفتم نه اختیار دارین! خب شما از انجام تمیزکاری خونه معافین چون آقا هستین. لذا بهتره بیاین اداره و اضافه کاری بگیرین...

بعد از دورکاری البته روز نظافت شد چهارشنبه ها تا بتونم برای آخر هفته بهتر برنامه ریزی کنم و در کنار خانواده بتونیم به گردش و صله رحم بپردازیم... ولی الن انگار باید بازم روزش رو تغییر بدم! آخه همسری با برنامه ریزی که کرده و اکثر چهارشنبه ها به شمال می ریم دیگه نمی رسم به کارهام. چون سر ظهر چهارشنبه از تهران به طرف شمال حرکت می کنیم... مدیونین اگه فکر کنین دیگه خیلی خوش به حالم هست ها... اصلا اینطور نیست. بسته بندی مواد غذایی و توراهی حتی واسه همین دو روز آخر هفته و اینکه برسیم ویلا حتما به خاطر جونورهای مختلفی که بهرحال اونجا سر و کله شون پیدا می شه باید اول جارو بزنم و بعدش جابجایی وسایل... بعد هم همه خانواده غذای خونگی می خوان!! شما فکر کن اگه یه درصد هم فرصت استراحت داشته باشم... تنها چیزی که از شمال دوست دارم هوای تازه و سبزیجات و میوه جات ارگانیک هست و بس...

بگذریم وقتی برگشتیم خونه دیگه حس و حال تمیزکاری خونه نبود... سپردم به فرداش که انقدر سرم به خاطر کارهای سایت شلوغ شد که دیگه نشد.. تازه باید آرایشگاه هم می رفتم. این بود که تونستم بالاخره دوشنبه با کمک گرفتن از جرثقیلJ) خودم رو بلند کنم و به تمیزکاری خونه اقدام کنم. عصرش هم برای تولد ماریا دعوت بودیم به تاج محل... رستورانی که دوسش ندارم. فقط ماریا و دخترم اونجا رو دوست دارن.

ماریا بخاطر غذاهای هندی که عاشقشه و دخترم به خاطر فضاش و اینکه عاشق هرآنچه که مربوط به هندی ها باشه...

من و همسری اصلا علاقه ای به خوردن غذاهای تند و تیز اونجا نداریم ولی بخاطر اینکه دعوت شده بودیم رفتیم دیگه...

از اونجایی که ماریا باز برای جشن کریسمس عازم کاناداست ما هم بهش دلار کادو دادیم. اونم خداروشکر که قبلا خریده بودیم و لازم نبود تو این گرونی دلار نسبت به خریدش اقدام کنیم...

وارد تاج محل شدیم دوباره همون خانم هندیه با لباس مخصوص از اون برچسب ها به پیشونیم چسبوند که من اصلا دوسش ندارم! ماریا و دخترم کلی به قیافه من خندیدن. غذا هم فقط یه پیراشکی سبزیجات خوردم و یه کوچولو از برنج و مرغ کشیدم که به زور شربت آبلیمو پایین دادم از بس تند بود...

بعدش کیک ماریا رسید و تولدبازی کردیم و کادو دادیم و از دلارها بسیار خشنود شد بخصوص اینکه دلار آمریکایی بود و اگه بخواد توی کانادا خرجش کنه کلی به نفعش هست...

خلاصه شب خوبی بود چند تایی عکس گرفتیم و خوش گذشت.

فرداش که به کلاس ورزش رفته بودم بهار دوستم می گفت واااااااااااای نمی دونی نیلو جون دیشب چه شوکی بهمون وارد شد! خلاصه تعریف کرد که مادرشوهرش 7 شب که تنها بوده نمازش رو می خونه و براش پیامک میاد تا بیاد اونو ببینه با سایه یه غول تششنه سرش رو بالا میاره و می بینه یه مرد غول با صورت پوشیده و یه چاقو بالاسرشه. صدای تی وی رو تا آخر زیاد می کنه که صدا به صدا نرسه و بعد با بستن و کتک زدن پیرزن بیچاره کل طلاها و پولهای نقدش رو می دزده و می بره.

خیلی ناراحت شدم از شنیدن این حکایت. واقعا ناامنی تا چه حد آخه . 7 شب سر شب تازه همسایه ها هم همه خونه بودن. خونه شون در ضد سرقت داشته ولی آقا دزده از پنجره وارد شده بوده. بعدش معلوم میشه که یه هفته ای هست که توی اون کوچه بلوک به بلوک داره دزدی اتفاق می افته...

پس آقای نیروی انتظامی چه کار کنی واقعا ؟


برچسبها:
کوزت, تاج محل, غذای تند و تیز, دلار, دزد

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 23:31

صفحه بندی