یادمه همیشه میز سوم می نشست. همیشه هم خنده رو بود. انگار می کردی تو این عالم هیچ غمی نداره. دختر خونگرم و مهربونی بود. ولی خب من از اونجایی که همیشه میز اول می نشستم تا تمرکز بیشتری توی کلاس درس داشته باشم بیشتر با بغل دستی هام صمیمی بودم و با بقیه بیشتر سلام و علیک داشتم تا صمیمیت...
اما خب زنگ تفریح یه چیز دیگه بود. همگی همون تغذیه سالمی که عبارت از نان و پنیر و گوجه فرنگی و خیار بود رو با هم می خوردیم و مریم رو در جز این مواقع کمتر می دیدم...
تا اینکه چند سال پیش موقع تماشای سینه زنان هیئت نزدیکی خونه مامان چشمم به مریم افتاد... اول هم اون بود که من رو شناخت. من تصویر گنگی از چهره ش داشتم ولی خب شک داشتم که همون باشه... باز هم خودش پیشقدم شد و اومد سلام و احوالپرسی... متوجه شدم که با برادر یکی از دوستان مشترک دوره دبیرستانمون ازدواج کرده.
خب اون موقع ها همه همسایه بودیم و فرقی نمی کرد که پدرمون کاسب ، کارمند، خلبان ، پزشک و یا خدماتی باشه.. همگی سر یه نیمکت در کلاس درس می نشستیم و دوستی های بی آلایش و به دور از هرگونه فخرفروشی داشتیم. چقدر شیرین بود این دوستی ها...
خلاصه که متوجه شدم دو تا پسر داره ولی یکی از پسرهاش پاهاش مشکل داشت و این امر مادرزادی بود... پسر شیرین و دوست داشتنی بود... ولی خب بهرحال مادر با این مشکل کنار اومده بود و باهاش عادی برخورد می کرد...
تا اینکه امسال پسرش رو فقط دیدم و احوالپرسی کردم. خود مریم انگار در آشپزخونه هیئت مشغول کمک بود و من نتونستم امسال ملاقاتش کنم..
مراسم محرم تازه تموم شده بود که یه روز پسرم گفت مامی راستی فهمیدی مریم خانم مادر میلاد دیروز فوت کرد!!! شوکه شده بودم... وقتی علتش رو جویا شدم گفتن مشکل خاصی نداشته و ایست قلبی کرده و تمام!
خب انگار مرگ پیر و جوان نمی شناسه... از اون روز انگار برای مرگ آماده ترم. وقتی همکلاسی قدیمی به همین راحتی از این دنیا میره... دیگه چه فرقی می کنه مشکل جسمی داشته باشی یا نه... به همین راحتی میری.
وقتی از مراسم ختمش برگشتم و سردرد بدی داشتم. با یه خبر دیگه شوکه شدم. اینکه پسرم و ماریا تصمیم گرفتن بعد از عید نوروز مدتی به کانادا برن و برای زندگی و کار همونجا ادامه بدن... گریه همسری رو ندیده بودم. ولی با شنیدن این خبر دیدم. من همیشه تو این مواقع خوددار هستم. ولی بعدش تو تنهایی اشکام رو می ریزم. چه راحت باید از همه چی و همه کس دل کند...
بهرحال این هم سرنوشت ماست..
برچسب:
نویسنده: میلاد سامانی