وقتی پسرم مامان رو از خونه برادرم آورد اصلا حال خوبی نداشت... اما با کمک بچه هام و البته همسری تونستم تو یه هفته ای که مراقبت از مامان بعهده من بود از پسش بربیام... اولش خیلی برام سخت بود. بعدش که قلق رو پیدا کردم. از پسش براومدم. البته بگم روز دوم برای بلند کردن مامان بهم فشار اومد( پسرم خونه نبود تو اون تایم) کمرم اسپاسم کرد و خلاصه از کمردرد دیگه نه می تونستم درست بشینم نه کاری کنم!
از بعد از اون پسرم و شوهرم هرگز اجازه ندادن بلندکردن مامان رو بعهده بگیرم. فقط شستشو برای دستشویی و حمام برعهده من بود. خلاصه هربار که مامان می خواست به دستشویی بره با شوخی می گفتم تیم 1 آماده شینJ) دخترم ایزی لایف و حوله آماده می کرد و پسرم و شوهرم کار حمل مامان رو بعهده می گرفتن و من دستکش به دست و ماسک به صورت توی سرویس آماده می شدم...
خداروشکر روز آخر که توخونه ما بود حال و احوالش خیلی بهتر شده بود... حداقل بدون کمک و حمایت بالش می تونست توی تختش بشینه و خودش غذا بخوره که قبل از اون حتی مقدور نبود این کارای ساده رو انجام بده...
قراره فیزیوتراپ بیاد خونه و بهش تمرین و ورزش بده بلکه بتونه باز حرکات عادی دست و پاش رو از سر بگیره. البته امیدوارم.
خودم برای کمرم به دکتر رفتم. دکتر گفت چی بلند کردی که سنگین بوده؟ گفتم مامانم رو! خلاصه دو سه تا آمپول و قرص ... الان بهترم خداروشکر... همسری هم برام کمربند طبی گرفت و مرتب می بستم تو این هفته... خیلی بهم کمک می کرد که کمرم بهتر بشه...
امشب ماریا برمی گرده و پسرم خوشحاله... کلی خونه رو تمیز کرده و مرتب ... خلاصه همه چیز براش اماده س.
برچسب:
نویسنده: میلاد سامانی