خرید بک لینک

وقتی خبر دادن مادر مسعود دوست همسری فوت کرده خیلی دلگیر شدم. مراحل بیماری ایشون هم با مامان من بود دور از جون!

با این تفاوت که یکسالی بود که سیمین خانم رو برده بودن به یه آسایشگاه خصوصی... آخه دیگه قادر به حرکت نبود و البته دو پسر و تنها دخترش هم توان نگهداری ایشون رو نداشتن. از طرفی سیمین خانم دیگه قدرت تشخیص زمان و مکان رو هم نداشت لذا اصلا متوجه نبود که خونه خودش هست یا آسایشگاه!

همین ماه قبل بود که از دخترش غزال حال مادرش رو پرسیدم و اظهار خوشحالی کرد که با رسیدگی ها توی آسایشگاه می تونه با واکر راه بره و ما همگی هر روز به دیدنش می ریم .... تا اینکه چند روز پیش خبر فوت مادر بیچاره رو شنیدیم. خیلی متاثر شدیم چون سالها بود می شناختیمش و خانم بسیار فعال و کدبانویی بود با دستپخت عالیییی .. ولی حیف که دیگه عجل مهلتش نداد.

وقتی برای مراسم خاکسپاریش راهی بهشت زهرا شدیم.. با پرس و جو سراغ غزال رو گرفتم که گفتن توی سالن تطهیر منتظر هست! با همسری رفتیم دنبالش فضای بسیار بدی بود. نمی دونم چرا سالن تطهیر انقدر سقفش بلند هست و صدا انقدر توش می پیچه! واااای صدای ضجه و شیون یه خونواده جوون از دست داده موهای تنم رو راست کرده بود. با اشک و زاری شون قلبم فرو ریخت. حال خوبی نداشتم. بالاخره غزال رو پیدا کردم و بهش تسلیت گفتم با صبر و سکوتی وصف ناپذیر دعا می خوند و منتظر بود اسم مادرش از سالن اعلام بشه تا تحویلش بگیرن..

همراه بقیه به قطعه ای که باید دفن می شد رفتیم. باران امان همه را بریده بود. همه چتر به دست زیر بارون منتظر انجام مراسم تدفین. هیچ از این مراسم خوشم نمیاد. سخت ترین و تلخ ترین لحظات زندگی دفن عزیزی هست که تا چند ساعت قبل کنارش بودی...

بعدش اصرار داشتن که به اتفاق برای صرف ناهار راهی رستورانی بشیم که ما قبول نکردیم و تنهایی دخترم و کارهامون رو بهانه کردیم...

خلاصه تو راه برگشت همسری کرفس و میوه تازه کنار جاده رو می دید می گفت بریم بخریم. منم می گفتم اگه یه میلیون دستی هم بهم بدی پایین نمیرم! داشتم یخ می زدم از سرما. بخصوص که زیر بارون مونده بودیم سر خاک انگار سرما نفوذ کرده بود تو جونم...

خودش رفت پایین و با راهنمایی من یه چیزایی خرید..

برگشتنی ترافیک خفنی بود. ساعت 4 بعدازظهر گشنه و خسته رسیدیم خونه. وسط راه غذا خریده بودیم هول هولی خوردیم.. تمام بدنم خسته بود و توی ترافیک خشک شده بود...

بخصوص که خاله پری هم سروکله ش پیدا شده بود... اصلا حالم خوب نبود. فرداش دیدم سینوزیت هم عود کرده و سرم روی بدنم سنگینی می کنه.. هر دو با هم منو از پا درآورده بودن...

باشگاه هم نرفتم ... الان یه کم بهتر شدم هنوز هم پیشانی و بالای چشمام سنگینه... خودم برای خودم سوپ درست کردم و از خودم مراقبت کردم... خلاصه که سخت گذشت...

اصلا از زمستون و مریضی هاش بدم میاد..

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 0:52

صفحه بندی