خرید بک لینک

یه روز فقط رفتم کمکش که وسایل خوراکی و یخچال رو تخلیه کنه که تو این مدت که نیست چیزی خراب نشه...

بعدش پروژه ای که برای مهارت سنجی براش ایمیل کرده بودن رو نشونم داد و از اون همه کدنویسی که انجام داده بود سرگیجه گرفتم. البته خودش با عشق از این پروژه حرف می زد. خب علاقه داشت از اولش به رشته کامپیوتر اونم نرم افزار... یادمه موقع انتخاب رشته کنکور یادم نیست چهل پنجاه تا انگار می تونست انتخاب کنه و تمام تمامش رو کامپیوتر نرم افزار انتخاب کرد!

خلاصه که یکی دو شب تمام روی اون پروژه کار کرد و براشون ایمیل کرد. از نتیجه کارش خیلی راضی بود... خونه هم مرتب و جمع شد. لوازمش رو پک کرد و توی چمدان جا داد.. هی وزن کرد و هی جابجا کرد که توی فرودگاه به مشکل نخوره..

دیروز از بعدازظهر دیگه اومد خونه ما و کنارمون بود .. غذای مورد علاقه ش که لازانیا بود رو درست کردم. شام رو زودتر خوردیم که شب پرواز داره سبک باشه... بعدش با همسری و دخترم رفتیم طرف فرودگاه. بین راه همش سعی می کرد از خاطرات خوش خودش با ما بگه و بخندیم. خندیدیم......... زیاد.. اما یکباره یه بغض لعنتی و لجوج گره خورد توی گلوم.. به اینکه دیگه به این نزدیکی نخواهد بود و فرسنگ ها راه ازم دور میشه.. اینکه به یه جای غریب به دور از خانواده و فامیل میره اذیتم می کرد... یه دونه پسر باهوش و آقای من که همه مارو تحسین می کنن بابت تربیت این پسر و من همیشه بهش افتخار می کنم.. داشت برای همیشه مارو ترک می کرد و می رفت...اشکهام چشمام رو تار می کرد و یواشکی اشک می ریختم تا اینکه از جلوی ماشین که کنار پدرش نشسته بود متوجه شد.. بازم با لودگی سعی کرد حواسم رو پرت کنه و من رو از این حال و هوا بیرون بیاره ......... ولی این بغض مگه رد می شد؟؟؟ نمی خواستم روحیه ش رو موقع خداحافظی خراب کنم ولی بخدا اصلا دست خودم نبود. من همیشه فرودگاه می رفتم و بدرقه ش می کردم ولی خب می دونستم که دو ماه بعد برمی گرده... ولی اینبار دیگه شغلش درست شده و به این زودی ها نمی تونه برگرده.. اصلا اینکه کنارم نباشه و دور باشه انگار کلا نیست.. انگار هیچ پسری نداشتم تا حالا!

عمه هاش و دختر عمه هم اومده بودن فرودگاه بی خبر ... فقط با دخترم ساعت پرواز رو هماهنگ کرده بودن... یه دستبند چرم مردونه که وسطش دو تا گوی طلا بود هدیه گرفته بودن... خوشش اومد و بستش به دستش...

کلی سلفی گرفت با ما.. گفتیم و خندیدیم ولی وقتی برای چک اوت رفت دیگه نشد خودم رو کنترل کنم. کلی تو بغل منو و همسری اشک ریخت... و من در دل به این سرنوشت لعنت فرستادم. سرنوشتی که بچه م رو ازم دور کرد...

رهگذری که مارو تو بغل هم در حال گریه دید ، گفت : حالا که می رید سفر دیگه گریه نکنین! تا آخرین لحظه که بره اونور گیت براش دست تکون دادم. صورت مردونه و جذابش رو چشمام قاب گرفت و تو ذهنم حک کرد..

وقتی این مسیر برگشت رو تا خونه رسیدیم همه مون در یک سکوت مطلق بودیم و به ذهن هامون اجازه دادیم تو خاطرات خودشون غرق بشن... وقتی وسط راه بودیم آسمون هم همراه ما گریست...

رسیدم خونه واتس آپ رو چک کردم که دیدم نوشته : من سوار هواپیما شدم.. دلم برای همتون تنگ میشه

مسواک زدم و رفتم تو تختم.... تلاش کردم بخوابم... تا صبح کنارم بود توی خواب. صبح با سردرد بلند شدم. دوش گرفتم.. گریه های زیر دوش کمی آرومم کرد.. و در طول روز هم ادامه داشت. بخصوص وقتی خونواده من و همسری تماس می گرفتن که بگن جای پسرت خالی نباشه...

و حتی الان که دارم این صفحه رو مشق می کنم هم دست از سرم برنمی داره.

برام دعا کنین که بتونم دوریش رو تحمل کنم.. چون به چشم خویشتن دیدم که ... جانم می رود.

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 0:52

صفحه بندی