خرید بک لینک
سلام به همه دوستان عزیز وبلاگی.

راستش سال 97 رو بازم با مریضی و مشکلات و ناراحتی تموم کردم. خب گردنم که خیلی دردناک بود... یه وزنه 200 کیلویی انگار بهش آویزون بود... با درمان فیزیوتراپی البته هنوز 5 جلسه ش مونده که از فردا باید ادامه بدم... بهتر شدم خداروشکر. ولی همین که رعایت نکنم و زیاد پای لپ تاپ باشم و یا حتی کارای خونه کمی باز اذیتم می کنه... پیر شدیم رفت..

دیگه اینکه متاسفانه با فوت شوهر خواهر بزرگم در آستانه سال نو عزادار شدیم. البته در همون اواسط بیماریم... دیگه اینکه سرم بخاطر این مراسم و اینها هم خیلی شلوغ بود...

از طرفی مامان همونطوری هاست با این تفاوت که فراموشی داره آزاردهنده میشه براش. گرچه منو هنوز دختر مهربونم خطاب می کنه... اسمم رو هم یادشه ولی گاهی اسم دخترم رو واسه من صدا می کنه... می گم خوشحالم که انقدر جوونتر به نظرت میام و می خنده. اصلا ولی درک نمی کنم که چرا از خانم برادرم خوشش نمیاد و مدام می گه پسرم این رو عقد محضری کردی یا نه!!! و اینکه می گه منو حتی تو مراسمشون هم نگفتن!!!!

از طرفی روز اول عید که تولدم بود. همسری گفت من خواستم یه تیکه طلا برات کادو بگیرم ولی به سلیقه خودت... حالا روز اول عید من رو برده تمام طلافروشی ها بسته بودن!! منم اینطوری بودم:

ولی خب با دو هفته تأخیر یه جفت گوشواره و گردن بند طلا سفید طرح قلبی هست خوشگله برام خرید...مبارکم باشه واقعا!

دیگه اینکه هفته اول شمال بودیم و مهمون داشتم طبق معمول... از طرفی هم این قصه سیل و مصیبتاش روی اعصابمون. کلی برای مردم غصه خوردم... امیدوارم بشه براشون کاری کرد...

تلاش کند برخی مسئولین خیلی آزاردهنده س. خدا کمکشون کنه...

خیلی تند تند نوشتم. گفتم شاید باز نرسم و بی خبر نذارمتون. یکی ندونه می گه انگار حالا یه گردان آدم منو می خونن.. والله!

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 9:30

صفحه بندی