خرید بک لینک

برای همراهی پسرم که باید به دفتری در دوبی می رفت تا کارهای اقامتش رو پیگیری کنه راهی امارات شدیم. البته من و دخترم بدون همسری. چون هفته قبل چند تا جلسه مهم داشت که نمی شد مرخصی بگیره...

دنیای آنلاین برای مواقعی از این قبیل خیلی خوبه که میشه با دیدن شرایط هتل ها و پروازهای مختلف تصمیم گیری کرد و بهترین رو انتخاب کرد. از اونجایی که ساعت پرواز امارات خیلی مناسب تر از پروازهای وطنی بود از اون پرواز استفاده کردیم...

زمان تحویل بار متوجه شدیم برای اینکه هر سه نفر کنار هم باشیم باید از قبل اینترنتی رزرو می کردیم!!!! خانم متصدی خیلی لطف کردن که هر سه نفرمون رو توی یک ردیف ولی جدا از هم گنجوندن! خیلی مسخره بود وقتی دیدم نفرات بغل دستی پسرم و دخترم و خود من تک مسافر هستن!!!! یعنی نمی شد این تکی هارو کنار هم می ذاشتن؟ بهرحال سبب محاوره ما با یک کویتی ، آمریکایی و اوکراینی شده بود...

وقتی به فرودگاه رسیدیم از خلوتی و تمیزی و آرامش اونجا تعجب کردم... پسرم چمدان هارو تحویل گرفت و دنبال ترانسفر هتل اقامتمون گشتیم و یه آقای هندی رو مسئول اون یافتیم...

از دیدن خانواده های پر جمعیت هندی که منتظر ترانسفر بودن شگفت زده شدم. هر خانواده دست کم 5 فرزند داشت...

بالاخره همراه سه خانواده دیگه ایرونی سوار مینی بوس نه چندان تمیز راننده هندی شدیم. البته هر کدوم از خونواده ها به هتل جداگانه ای می رفتن. ما هم بالاخره به مقصد رسیدیم. همین که پسرم با رسپشن هتل مشغول صحبت بود که اتاق رو تحویل بگیریم یه دختر 26 – 27 ساله اومد کنارمون و سلام کرد و برگه رزرو هتل رو برداشت و یه امضا زد و شماره خودش رو روی اون نوشت! حتی خودش رو معرفی نکرد که چکاره س!!! بعد متوجه شدیم ایشون تورگاید هستن و امثال ایشون یه سه چهار نفر دیگه ای توی هتل بودن و برای ایرونی هایی که زبان بلد نبودن هم استقرار توی هتل رو انجام می دادن و هم اینکه برای گردشگری توی دوبی پیشنهاداتی می دادن و بعضا کلاه بزرگی هم سر هموطنان خودشون می ذاشتن!!!

پسرم همون ابتدای کار با تحویل نگرفتن این خانوم بهش نشون داد قصد همراهی با ایشون توی سفرای گردشی پیشنهادیش رو نداریم...

وقتی تو اتاق مستقر شدیم پسرم یه دوش گرفت و دخترم مشغول باز کردن چمدان شد که با یه آهی گفت وا مامی این که چمدان من نیست!!! گفتم منظورت چیه این که همون چمدان توئه... گفت آره ظاهرش همونه ولی مخلفات داخلش متعلق به یه دختر 5 ساله س!!!

پسرم خستگی به تنش موند... تلفنی یه پیگیری کرد از فرودگاه و دوباره دوتایی راهی فرودگاه شدن... با یه معطلی نیم ساعته متوجه شدن که یه زن و شوهر جوون از دور خندان و شاد میان کنارشون و سلام می دن و متوجه می شن که چمدان دختر کوچولوی اونها با مال دخترم جابجا شده و از قضا هر دو به لحاظ رنگ و سایز و همه چی درست شبیه هم بود... خانم می گفته دخترم تا در چمدان رو باز کرد با گریه گفت این چیه همش کتاب توشه که پس عروسکم کوش!!

بهرحال مثلا ترانسفر رایگان داشتیم ولی بخاطر این جابجایی نزدیک 100 درهم پرداخت کردیم!!!

هوای دوبی شرجی شدید و بسیار گرم بود... من تا از هتل می زدیم بیرون می گفتم: الحاره... الحاره...

برای رفت و آمد فقط از مترو استفاده می کردیم چون به صرفه ترین ، تمیزترین و ایمن ترین بود. برام جالب بود که نسبت به نیویورک که تجربه زندگی توی اون رو داشتم حتی ملیت های گوناگون تری در دوبی ساکن بودن... خانم محجبه با روبند تماما مشکی می دیدی و اروپایی و آمریکایی و آسیایی و آفریقایی رو در کنار هم می دیدی... دقیقا دهکده جهانی اونجا جریان داشت...

قوانین سفت و سختی هم برشهر حاکم بود که به نظرم همین باعث شده بود نظم خاصی در جریان باشه... ولی خب گرونی هم بود. دخترم که تجربه سفر ترکیه رو داشت می گفت اونجا خیلی ارزون تر بوده و اینجا از خوراکی و پوشاک و خدمات و همه چی بسیار گرون تر بود...

ما هم که کلا بابت این 4 روز کاملا حساب شده خرج می کردیم .. ولی مال های اون حسابی منو یاد آمریکا انداخته بود... در کل سفر خوبی بود. یه روز صبح هم پسرم توی دفتری که مربوط به درخواست ویزای اقامت کانادا بود مراجعه کرد و بخاطر زبان روانی که داشت مورد توجه متصدی قرار گرفته بود و پرونده ش رو تکمیل کرد تا یک ماه دیگه جواب بگیره... امیدوارم همه چیز به خیر بگذره.

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 9:33

صفحه بندی