خرید بک لینک

این سه هفته که پسرم اومده بود برام مثل برق گذشت... حتی نشد یه سفر با هم بریم. چون باید تو این مدت خونه ش رو تخلیه کنیم که اجاره بده و کمکی باشه برای پرداخت اجاره خونه اونور آب... یه پام اینجا بود که آشپزی کنم و غذاهایی که دوس داره براش درست کنم و اون طرف کمک می کردیم به اتفاق هم که اسباب و اثاثیه رو جمع کنیم و تو انبار جا بدیم ... که واقعا کار طاقت فرسایی بود. دو روز فقط کمدها و کابینتها رو تخلیه و بسته بندی می کردیم. بعدش وسایل بزرگ رو... حالا دخترم و ماریا و من و خواهرم خرده ریزهارو پک می کردیم و وسایل بزرگ با پسرم و همسری بود..

ولی خب بازم ناشکری نمی کنم دیداری تازه شد و گشتی توی شهر هم زدیم. روز آخر اقامتشون یعنی جمعه یه سری به تجریش زدیم. بازار میوه تجریش که کلا جمع شده بود بخاطر محرم تعزیه برپا بود. دیدنی بود البته من نمی دونستم که حتی بعد از دهه محرم بازم اونجا برنامه عزاداری هست. تو فکر بودم که پس کسبه تو این مدت چه می کنن که دوستی گفت خب ماه های دیگه سال جبران میشه!

البته یه تصادف بدی هم بین مسیر دیدیم که یه ال نود چپ کرده بود... تصورم بر این بود که حتما یه جوونی سرعت داشته و اینطور شده که وقتی همسری و پسرم برای کمک رفتن دیدیم یه مرد 60 ساله بوده .بیچاره خیلی شوک شده بود. همسری اومد و براش یه کم آب برد و گفتن انگار می تونسته راه بره. البته شهروندان دلسوز هم با کمک هم ماشین رو صافش کرده بودن. ولی می گفتن طرف خیلی ترسیده بوده... بهرحال امیدوارم صدمه جدی ندیده باشه. چون دیگه بقیه در حال تماس با اورژانس بودن که ما اونجارو ترک کردیم. چرخی توی بازار نیمه تعطیل تجریش زدیم و پسرم انگشتر عقیق که دعای رزق و روزی روش حک شده بود و یکی دوتا تسبیح شاه مقصود خرید. بعدش ناهار خوردیم و رفتیم پاساژ ملل که ماریا یه انگشتر از برند کیا دیده بود رو خرید و البته منم به فیض رسیدم و یه زنجیر پابند طلا گرفتم که طبق معمول همسری برای زحمات این مدت مهمونداری برام هدیه گرفتJ) خیلی تعجب کردم و البته بسیار خوشحال شدم.

بعدشم که روز شنبه روز پک کردن بار سفر بود. من همین جا بچه ها رو از زیر قرآن رد کردم و خداحافظی کردم و همراهشون فرودگاه نرفتم. چون گفتم هی می خوام گریه زاری کنم و روحیه شون خراب میشه. خلاصه دیروز تو خونه نشستم و تو خلوت و تنهایی خودم زار زدم. متاسفانه تو فرودگاه هم پرواز پسرم دچار مشکل شده بود... چون انگار پروازشون رو برای ارزونتر شدن سه تیکه گرفته بودن انگار به فرانگفورت و بعدش زوریخ سوئیس و بعدش کانادا که چون پسرم شینگن نداشته ظاهرا گفتن نمیشه با هم اون مسیر بعدی رو برنL این بود که ماریا خیلی ناراحت بوده ولی خب اینم تجربه ای بود که اون شرکت احمق باید می پرسیده که ویزای هر دوشون اوکی هست یا نه. اینم از وضعیت ویزای ایرانی ها...

وقتی همسری و دخترم برگشتن خونه برام تعریف کردن که با خودم گفتم بهتر که فرودگاه نرفتم چون بدتر حرص می خوردم و سردردم تشدید میشد...

حالا امروز بهم خبر دادن که برادرشوهرم و جاری تو راه برگشت از شمال تصادف بدی کردن. ماشین که داغون شده و خودشون هم از ناحیه کتف و کمر آسیب دیدن... خیلی ناراحت شدم. عصری میرم ملاقاتشون. هر دم از این باغ بری می رسد.. تازه تر از تازه تری می رسدL

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 12:04

صفحه بندی