کلی خرید تو دستم بود که اومدم سوار ماشین بشم... دیدم همسر نیست کلا غیبش زده بود. بهش زنگ زدم می گه خریدات تموم شد؟ گفتم آره منتظرم الان. گفت اخه بچه ها تو دفترثبت منتظرم بودن اومدم اینجا... ده دقیقه کارم تموم میشه بمون میام! گفتم نه دیگه پیاده میرم خونه مامان... از اون اصرار از من انکار که نه حوصله ندارم منتظر بمونم تو خیابون...
خریدام واسه مامان بود... ده دقیقه ای راه بود. ولی سوز بدی می خورد توی چشمام. اشکام راه افتاده بود از سرما...
رسیدم خونه مامان و یه کم که گرم شدم رفتم ترتیب ناهار رو دادم. بعدش مامان رو حموم کردم. البته با اصرار. تازگی ها خیلی سخته براش بخاطر ضعیف شدنش زیاد جون نداره توی حمام بمونه. ولی من سریع کاراش رو انجام دادم و مثل گل شد. کلی بوسیدمش و ازش تعریف کردم. خواهرم رسید و کمک کرد لباساش رو پوشوندیم. وقتی کمکش کردم روی تختش دراز بکشه... همش دعا می کرد مارو. تازگی ها خیلی رنجور شده . صدای ترق ترق استخونهاش رو توی دستم می شنوم وقتی همراهیش می کنم.جلوش می گم و می خندم ولی توی خلوت خودم کلی براش اشک می ریزم...
فرداش وقتی به مونیتور نگاه می کردم چشمام اذیت می شد وپلکهام سنگینی می کرد. گهگاه آبریزش چشم هم داشتم. تلاش کردم هی گرمش کنم. کمی بهتر می شد ولی شب به اوج خودش رسید. شب انقدر تعریق داشتم که نتونستم درست بخوابم. همسری فکر می کرد اتاق خواب خیلی گرم شده ... با وجود خاموش بودن شوفاژ هم حالم تغییری نکرد. صبحش با سردرد بیدار شدم و حال میزونی نداشتم. تا شب کلنجار رفتم با خودم هی گفتم حتما سرما خوردم. چشمتون روز بد نبینه. تب و لرز و کابوس و بدن درد ولم نمی کرد. با وجود خوردن کلداستاپ و تلفست برای سرفه هام... اصلا نشد بخوابم. صبحش می خواستم برم بیمارستان که دکتر مخصوص عفونت اونسال بخاطر ذات الریه منو درمان کرد که گفتن پنج شنبه ها نیست و شنبه میاد. رفتم دکتر عمومی محل. معاینه کرد گفت آنفولانزا شدی. یه سری دارو داد که دو تا شربت هم توش بود! از شربت متنفرم. مصیبت بزرگی بود بخورم اونارو . البته آنتی بیوتیک هم داد و گفت اینارو دو روز دیگه شروع کن. بعد دو روز هیچ بهبودی حاصل نشد. داشتم از لاجونی می مردم. شنبه باز رفتم پیش همون دکتر بیمارستان. معاینه کرد گفت خداروشکر ریه هات اونطوری نیست که بخوای بستری بشی. اما آنفولانزاس و باید استراحت کامل کنی و ویتامین سی بخوری فقط. داروها رو دید گفت همش رو بریز دور. خوشحال شدم که مجبور نبودم شربت بخورم. همسری گفت پس برای سرفه چی بخوره؟ گفت یه قرص ژلوکاف می دم همون خوبه. ادالت کلد هم بخور. اما اگه دیدی تا فردا حالت بدتر شد بیا اینجا و بگو شکوهی گفته منو باید بببینه... که احتمالا بستریم کنه. اومدیم خونه. انقدر همسری تو این مدت شلغم به خوردم داد که دیگه شکل شلغم شدم. ازش بدم میاد. باز لبو بهتره. شلغم چیه آخه. دخترم برام سوپ درست کرد و مدام آب لیموشیرین و پرتقال گرفت. تو عمرم انقدر ویتامین سی به خوردم نداده بودن...
از اون طرف پسرم و ماریا هم آنفالانزا گرفته بودن... ولی خب با استراحت و درمان خانگی بهتر شده بودن. پسرم گفت ماریا میگه کف پاهات رو ویکس بزن و بپوشون احتمالا بهتر میشی. چون خودش اینکارو کرده و روی سرفه هاش تاثیر خوبی داشته. سه شبی ویکس می زدم کف پاهام و با سلفون و بعدش جوراب تا صبح پوشوندمشون. واقعا سرفه هام رو تسکین داده بود... بهرحال اخبار فوتی از آنفولانزا هم منو می ترسوند. دوستم می گفت تا الان که زنده موندی پس دیگه نمی میری... هربار که کسی خونه زنگ می زد و تلفن رو جواب می دادم اول می گفت ببخشید اشتباه گرفتم! بعدش که از صدای خراب من می فهمیدن چه بلایی سرم اومده... اظهار تاسف می کردن...
خلاصه که بیماری کوفتی بود. الان نسبتا بهترم که اینارو نوشتم. فقط خواستم بگم هنوز زنده ام. اما شما خیلی مراقبت کنین که این مریضی کوفتی رو نگیرین...
کلی خرید تو دستم بود که اومدم سوار ماشین بشم... دیدم همسر نیست کلا غیبش زده بود. بهش زنگ زدم می گه خریدات تموم شد؟ گفتم آره منتظرم الان. گفت اخه بچه ها تو دفترثبت منتظرم بودن اومدم اینجا... ده دقیقه کارم تموم میشه بمون میام! گفتم نه دیگه پیاده میرم خونه مامان... از اون اصرار از من انکار که نه حوصله ندارم منتظر بمونم تو خیابون...
خریدام واسه مامان بود... ده دقیقه ای راه بود. ولی سوز بدی می خورد توی چشمام. اشکام راه افتاده بود از سرما...
رسیدم خونه مامان و یه کم که گرم شدم رفتم ترتیب ناهار رو دادم. بعدش مامان رو حموم کردم. البته با اصرار. تازگی ها خیلی سخته براش بخاطر ضعیف شدنش زیاد جون نداره توی حمام بمونه. ولی من سریع کاراش رو انجام دادم و مثل گل شد. کلی بوسیدمش و ازش تعریف کردم. خواهرم رسید و کمک کرد لباساش رو پوشوندیم. وقتی کمکش کردم روی تختش دراز بکشه... همش دعا می کرد مارو. تازگی ها خیلی رنجور شده . صدای ترق ترق استخونهاش رو توی دستم می شنوم وقتی همراهیش می کنم.جلوش می گم و می خندم ولی توی خلوت خودم کلی براش اشک می ریزم...
فرداش وقتی به مونیتور نگاه می کردم چشمام اذیت می شد وپلکهام سنگینی می کرد. گهگاه آبریزش چشم هم داشتم. تلاش کردم هی گرمش کنم. کمی بهتر می شد ولی شب به اوج خودش رسید. شب انقدر تعریق داشتم که نتونستم درست بخوابم. همسری فکر می کرد اتاق خواب خیلی گرم شده ... با وجود خاموش بودن شوفاژ هم حالم تغییری نکرد. صبحش با سردرد بیدار شدم و حال میزونی نداشتم. تا شب کلنجار رفتم با خودم هی گفتم حتما سرما خوردم. چشمتون روز بد نبینه. تب و لرز و کابوس و بدن درد ولم نمی کرد. با وجود خوردن کلداستاپ و تلفست برای سرفه هام... اصلا نشد بخوابم. صبحش می خواستم برم بیمارستان که دکتر مخصوص عفونت اونسال بخاطر ذات الریه منو درمان کرد که گفتن پنج شنبه ها نیست و شنبه میاد. رفتم دکتر عمومی محل. معاینه کرد گفت آنفولانزا شدی. یه سری دارو داد که دو تا شربت هم توش بود! از شربت متنفرم. مصیبت بزرگی بود بخورم اونارو . البته آنتی بیوتیک هم داد و گفت اینارو دو روز دیگه شروع کن. بعد دو روز هیچ بهبودی حاصل نشد. داشتم از لاجونی می مردم. شنبه باز رفتم پیش همون دکتر بیمارستان. معاینه کرد گفت خداروشکر ریه هات اونطوری نیست که بخوای بستری بشی. اما آنفولانزاس و باید استراحت کامل کنی و ویتامین سی بخوری فقط. داروها رو دید گفت همش رو بریز دور. خوشحال شدم که مجبور نبودم شربت بخورم. همسری گفت پس برای سرفه چی بخوره؟ گفت یه قرص ژلوکاف می دم همون خوبه. ادالت کلد هم بخور. اما اگه دیدی تا فردا حالت بدتر شد بیا اینجا و بگو شکوهی گفته منو باید بببینه... که احتمالا بستریم کنه. اومدیم خونه. انقدر همسری تو این مدت شلغم به خوردم داد که دیگه شکل شلغم شدم. ازش بدم میاد. باز لبو بهتره. شلغم چیه آخه. دخترم برام سوپ درست کرد و مدام آب لیموشیرین و پرتقال گرفت. تو عمرم انقدر ویتامین سی به خوردم نداده بودن...
از اون طرف پسرم و ماریا هم آنفالانزا گرفته بودن... ولی خب با استراحت و درمان خانگی بهتر شده بودن. پسرم گفت ماریا میگه کف پاهات رو ویکس بزن و بپوشون احتمالا بهتر میشی. چون خودش اینکارو کرده و روی سرفه هاش تاثیر خوبی داشته. سه شبی ویکس می زدم کف پاهام و با سلفون و بعدش جوراب تا صبح پوشوندمشون. واقعا سرفه هام رو تسکین داده بود... بهرحال اخبار فوتی از آنفولانزا هم منو می ترسوند. دوستم می گفت تا الان که زنده موندی پس دیگه نمی میری... هربار که کسی خونه زنگ می زد و تلفن رو جواب می دادم اول می گفت ببخشید اشتباه گرفتم! بعدش که از صدای خراب من می فهمیدن چه بلایی سرم اومده... اظهار تاسف می کردن...
خلاصه که بیماری کوفتی بود. الان نسبتا بهترم که اینارو نوشتم. فقط خواستم بگم هنوز زنده ام. اما شما خیلی مراقبت کنین که این مریضی کوفتی رو نگیرین...
برچسب:
نویسنده: میلاد سامانی