خرید بک لینک

 سلام به همه دوستان گل وبلاگی. عذرخواهی برای تاخیر در نوشتن خط خطی های بی ارزشم. اینکه دوستانی سراغ می گیرن و می خوان بدونن چرا مدتی است ننوشتم و یا از سر رفع تکلیف اومدم اینجا خط خطی کردم... باید بگم شرایط روحی خوبی نداشتم و نخواستم شما رو هم ناراحت کنم...

فقط در همین حد بگم که با رفتن مادرم... بی پناه شدم. با گوشت و پوست و خونم طعم تلخ بی پناهی رو چشیدم! الهی هیچکدوم از شماها حالا حالاها به این غم مبتلا نشین و سایه پدر و مادر عزیزتون بر سرتون مستدام باشه...

مراسم مامان در کمال آرامش و با کمترین جمعیت ممکن برگزار شد. از بس همسر نگران ابتلای دوستان و فامیل به کرونا بخاطر اجتماعات بود... بیشتر همون جلوی خونه مامان برای تشییع اومده بودن، از همگان تشکر کرد و تدارک اتوبوس هم ندیدیم... چون اصلا خودمون رو نمی بخشیدیم که بخاطر شرکت در این مراسم خدای نکرده بیمار بشن... لذا دیگه جمع و جورش کردیم ، خودمون رو کشتیم تازه هرکس با ماشین خودش حدود 40 نفری بودن... همونطور که مامان خودش وصیت کرده بود در مزار مادربزرگم (مادر خودش) به خاک سپرده شد....

بعدش هم که خیلی روحیه بهم ریخته ای داشتم... بعد از 10 روز خواب مامان رو دیدم و کلی آرامش گرفتم. چون تو خواب خیلی خوب و سرحال و جوون شده بود. یه بلوز شلوار خوشرنگ و شاد پوشیده بود. انقدر سرحال و خوشحال بود که علی رغم اینکه توی خواب حواسم بود که دیگه پیشم نیست... اما با خوشحالی بغلش کردم. آرامش گرفتم. حالش پرسیدم و خوشحال و سرحال گفت خیلی خوبم مادر تو هم خوب باش! بعد از اینکه از خواب بیدار شدم آرامش خاصی گرفته بودم و حال دلم خیلی بهتر شد...

بهرحال این مدت کرونا هم نتونسته بودم اصلا بغلش کنم بخاطر این ویروس حسود لعنتی! انتهای تختش می نشستم و خوب تماشاش می کردم و انگار می دونستم توان ادامه نداره... بهرحال نهایتا بخاطر ایست قلبی برای همیشه باهامون خداحافظی کرد...

در این برهه دارم تمام تلاشم رو می کنم که خوب باشم ... قوی باشم و به زندگی ادامه بدم چون زندگی هنوز جریان داره... اطرافیانم هم بهرحال چشمشون به من هست و نمی خوام بیش از این ناراحت باشن...

بعدش که از این شرایط کمی خارج شدیم. به زور و کشان کشان همسر رو راهی آزمایشگاه کردم و البته خودم. راستش به جواب آزمایشم مشکوک بودم. من هرگز تری گلیسیرید نداشتم اصلا نرمال بود. ولی این آزمایش نشون می داد رقمش بالاس! تیروئیدم کنترل شده بود و البته کلسترول بالا! همسر هم وضعیتی مشابه...

بردم پیش دکترم دید و گفت کلسترول خوبت که مد نظر من هست بالاست و این خوبه. واسه تری گلیسیرید هم دارو داد... تیروئید گفت کنترل شده س و به همون منوال داروهات رو بخور... فعالیت بدنی و ورزش هم داشته باش.

داشتم حرص می خوردم که دیگه باشگاه نمی رم و تو قرنطینه 2 کیلو اضافه وزن داشتم... به دکترم گفتم شما به این آقا بگو بهش می گم برام دوچرخه بخر که از باشگاه نرفتن تو شرایط فعلی ناراحت نباشم. دکتر گفت خب نظر همسر چیه؟ ایشونم گفت اصلا موافق نیستم خطرات خودش رو داره و تازه نمی خوام خانمم سوژه همسایه ها بشه که خانم فلانی دوچرخه سواری می کنه! لجم گرفت که زندگی من به بقیه چه ربطی داره آخه! دکتر هم با همسر همراهی کرد که تو جامعه ما درست نیست و حین این ورزش اذیتتون می کنن! دوچرخه ثابت بگیر و تو خونه ورزش کن! گفتم جا ندارم . با همون پیاده روی ادامه می دم. کلی هم دکتر استدلال کرد خودش دوچرخه داره و تازه بعنوان یک آقا مشکل داره چون هنوز فرهنگ دوچرخه سواری تو این جامعه جا نیفتاده و مراعات نمی کنن و ...

تلاش کردن من رو قانع کنن ... هیچی الان فقط پیاده روی رو گذاشتم تو برنامه های روزانه تا خانم فیل نشم تو این مدت...

بازم از همگی شما دوستان با وفا و دست داشتنی ممنونم که سراغ این حقیر رو می گیرین و خط خطی هاش رو می خونین. یه دنیا برام ارزشمندین. دوستتون دارم.


برچسبها:
فوت مادر, بی پناهی, کرونا, دکتر, ورزش

برچسب: نویسنده: میلاد سامانی تاريخ: جمعه 4 مهر 1399 ساعت: 7:36

صفحه بندی