خرداد پر ماجرا و شلوغ....
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 16:16
سلام به همگی دوستان وبلاگی، بخصوص اونایی که پیام دادن خب بیا بنویس دیگه! از اونجایی که خیلی کامنت نمی ذارین... حس می کنم لابد خواننده ندارم که بنویسم! و جالبه اونایی میان تذکر می دن بنویس که کلا خواننده خاموش وبلاگم هستن! خو مادرجون بیا حرف بزن من بفهمم با در و دیوار حرف نمی زنم اینجا و صرفا دفترچه ...
اسفند ماه پر ماجرا...
-
تاریخ: 1401/3/2 ساعت: 17:13
سلام به همه دوستان وبلاگی. سال نوی شما مبارک البته با تاخیر...امیدوارم حال همگی تون خوب باشه و در سلامت و آرامش کامل باشین. منم خداروشکر هنوز زنده م. اسفند پر ماجرایی داشتم و شلوغ بودم. راستش از اونجایی که پسرم برامون دعوتنامه داد... سرگرم انجام کارای دریافت ویزا و اینا بودیم. به نظرم چون راه طولانی...
انگشت نگاری و مصیبت هاش...
-
تاریخ: 1401/3/2 ساعت: 17:13
سلام به همه دوستان. امیدوارم خوب و سلامت باشین...خب تا اینجا گفته بودم که سفر ترکیه پیش اومد اونم به قصد انگشت نگاری بابت دعوتنامه پسرم. از زمان شروع کرونا اصلا سفر اینطوری نرفته بودم. فقط سفر به شمال داشتم و اونم فقط این اواخر که محدودیت ها برداشته شده بود... تازه به صورت خونوادگی و نه مهمون و اینا...
از بوت گچی رها شدم...
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:21
سلام به همه دوستان نازنین وبلاگی...بعد از سه هفته از زمان گچ گرفتن پام، به توصیه دکتر رفتم عکس از پام گرفتم که روند درمان رو ببینه. بعد از کلی معطلی و استرس اینکه حالا تو این راهروی کلینیک بیمارستان کرونا نگیرم و ... دکتر عکس رو دید گفت خوبه جابجا نشده و روند درمان اوکی هست ولی هنوز جا داره تا جوش ب...
مسافرم میاد شهر رو خبر کن...
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:21
سلام به همه دوستان وبلاگی. امیدوارم خوب باشین...پاییز قشنگه! اما هوای ابری و سرد من رو افسرده می کنه! واسه اینکه شبهای کشدار پاییزی رو یه جوری سرکنم. کمی کتاب می خونم. کمی با همسر تخته نرد و شطرنج بازی می کنیم. شطرنج رو که بدون استثنا می بره! ولی باز تخته رو گاهی ازش می برم.هفته آینده قراره پسرم یه ...
مادر بودن سخته...
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 0:21
سلام به دوستان وبلاگی نازنین. دلم براتون تنگ شده ... از اینکه دیر به دیر می نویسم عذر می خوام. گرفتار بودم و بی حوصله. گرچه نوشتن همیشه حالم رو خوب می کنه ولی خب... اونم انگیزه می خواست که پیش نمی اومد.خب از کجا براتون نگفتم؟ آهان پسرم اومد و یه ماهی با ما بود و تجدید دیدار قشنگی بود. گرچه بخاطرقصه...
طعم تلخ بی پناهی...
-
تاریخ: 1399/7/4 ساعت: 7:36
سلام به همه دوستان گل وبلاگی. عذرخواهی برای تاخیر در نوشتن خط خطی های بی ارزشم. اینکه دوستانی سراغ می گیرن و می خوان بدونن چرا مدتی است ننوشتم و یا از سر رفع تکلیف اومدم اینجا خط خطی کردم... بای
همه چی به صدا دراومده ...
-
تاریخ: 1399/7/4 ساعت: 7:36
سلام به دوستان وبلاگی خوبم...بازم ممنونم که احوالپرس بودین و طبق معمول شرمنده فرمودین. راستش نمی دونم انرژی های منفی تو خونه اومده یا اینکه وسایلم هم مثل خودم سالمند شدنJ هر روز ناله یکی شون درمیاد. ا
سورپرایزی که هیچوقت سورپرایز نیست...
-
تاریخ: 1399/7/4 ساعت: 7:36
خب با اجازه تون الان دو هفته س که ماشین لباسشویی رو برای تعمیر بردن و بنده موندم با یه سبد لبریز از لباسهایی که باید شسته می شدن. اول همسر گفت بهتره بریم شمال که لباسهامون رو هم بشوریم! گفتم عمرا... ت
دیگه دل خوش می مونه؟
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 14:40
سلام به همه دوستان گل...سال نوتون مبارک! گرچه عجب سالی شد واسه خودش. این سال 2020 و 20 بار هر بار هم 20 ثانیه دست صابون کردن... کلا خیلی سال رو اعصابی است.تازه الان بهتر شدم اونم بعد از قریب به یک ماه
قرنطینه و بی نظمی ...
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 14:40
سلام دوستای گلم.خب خب از اوضاع خونه بگم که همچنان همسری دورکار هست و اصولا نظم از خونه ما رخت بربسته... میز ناهارخوری سالن من شده میز کار ایشون. درهم و بهم ریخته. فعلا گذاشتمش به حال خودش. چون انقدر ج
کمی آرامشم آرزوست...
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:52
سلام به همه دوستای خوبم که بخاطر غیبت طولانی این بلاگر ناتوان نگران می شن و مرتب پیام می ذارن که پس کجایی! شرمنده همه دوستان هستم و در خدمت شما عزیزان دل...راستش اوضاع و احوال سخت و شلوغ و درهمی بود.
لعنت به حسود پلاستیکی...
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:52
سلام به همه دوستان گلم. بازم شرمنده غیبتم طولانی شد. راستش یکی دوباری خواستم بنویسم ولی پیجم باز نمیشد! نمی دونم مشکل چی بود ولی انقدر همش درگیر بودم که نشد زودتر هم سربزنم...خب از کجا شروع کنم که خدا
لپ تاپم خراب بود...
-
تاریخ: 1398/10/15 ساعت: 9:26
راستش لپ تاپ جدیدم بعد این چند ماه مشکل پیدا کرد! کیبورد جدا که پسرم گرفته بود بهش متصل نمی شد! تازه موقع تایپ هم همش بالا پایین می شد خطوط! خیلی رو اعصابم بود... پسرم سرش شلوغ بود تو تعطیلات کریسمسی
هوای لاکچری...
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 10:11
وقتی آنفولانزای لعنتی تموم شد. با توجه به آلودگی هوا داشتم خفه می شدم چون سرفه های آلرژیم که بخاطر آلاینده ها بود اومد سراغم. به اتفاق خانواده اومدیم شمال. اصلن هوای لاکچری اینجا منو نجات داد... ولی ه
مراقب آنفولانزا باشین...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:38
کلی خرید تو دستم بود که اومدم سوار ماشین بشم... دیدم همسر نیست کلا غیبش زده بود. بهش زنگ زدم می گه خریدات تموم شد؟ گفتم آره منتظرم الان. گفت اخه بچه ها تو دفترثبت منتظرم بودن اومدم اینجا... ده دقیقه ک
واسه من بحران بود...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:26
بعد از برگشت بچه ها ... گفتم خب دوباره زندگی به حال عادی برمی گرده و روز از نو شروع میشه... سایت و گزارش و خونه داری و باشگاه... اما نه یه طور دیگه شد.رفته بودیم با همسر بازار که موقع برگشت دیدیم یه ا
آنچه بر ما گذشت...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:26
رفتم دکتر متخصص و بعد از عکس از زانوهام گفت آرتروز خفیف داری که تو زانوی راست شدیدتره... یه سری نرمش های خاص زانو داد که روزانه انجام بدم. از نشستن به حالت چمباتمه و چهارزانو منعم کرد. دیگه اینکه باید
همه انرژی های منفی...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 12:04
سلام به همه دوستان عزیزتر از جان...راستش همچنان تحریریه نتونسته نیروی مناسب بگیره و همچنان من دارم مطلب کار می کنم. واسه همین سرم شلوغه و کمتر می تونم بیام اینجا. دلم برای همگی تون تنگ شده ...خب از کج
تفاوت فرهنگی...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 12:04
خب خداروشکر دیگه امواج منفی از خونه ما دور شدن. همه چی اوکی شد ...همسر تماس گرفت با تعمیرکار که زمانی بیا که خودم باشم. می ترسید بیاد من حلق آویزش کنم... این بود که باهاش هماهنگ کرد و مردک اومد و گندی