تولد ما و بعضی ها... - تاریخ: 1396/12/9 ساعت: 15:09
این روزا سرم شلوغه... البته اینم بگم مامان خداروشکر خیلی بهتره. بخصوص نسبت به زمانی که خونه من بود..از یه طرف کارای سایت و خونه خودم و از طرفی دکتر و درمان مامان و سرکشی... حالا این وسط تولد دخترم هم بود...یادمه ما قدیما تولدمون هم بسیار ساده تر برگزار می شد. شاید مامان کیک درست می کرد و شاید از بیر...
اینا قشنگ نیست... - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 23:31
از وقتی دوران نقاهت رو گذروند... بطور واضحی چهره ش نشون می ده که انرژی و توانش تحلیل رفته. خانم برادرم می گه شوهرت سوسول نیست.. مردها همه آستانه تحمل و دردشون خیلی پایین هست و البته حواست به سن و سال هم باشه... خب هرچی باشه دیگه جوون نیست و واقعا تحمل جسمی ش کم شده... یادمه همیشه برای نذری مون تو هی...
دنیای بی وفا... - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 23:31
یادمه همیشه میز سوم می نشست. همیشه هم خنده رو بود. انگار می کردی تو این عالم هیچ غمی نداره. دختر خونگرم و مهربونی بود. ولی خب من از اونجایی که همیشه میز اول می نشستم تا تمرکز بیشتری توی کلاس درس داشته باشم بیشتر با بغل دستی هام صمیمی بودم و با بقیه بیشتر سلام و علیک داشتم تا صمیمیت... اما خب زنگ تفر...
کوچه ناامن... - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 23:31
مثل همیشه بعدازظهر لباس ورزشی پوشیدم و ساکم رو بستم و از خونه زدم بیرون. همینطور که قدم زنان می رفتم سمت باشگاه فکر می کردم که هوا چقدر ملس شده... کاش همیشه همینطور بود. نه گرم و نه سرد. کوجه ای که به خیابون اصلی باشگاه منتهی می شد خلوت و ساکت بود... از سر پیچ که داخل کوچه شدم توجهم به ساختمانی که ج...
کوزت، تاج محل، دزد... - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 23:31
قبل از دورکاری همیشه پنج شنبه ها برام روز تمیزکاری خونه بود... یادمه وقتی مدیرم می پرسید شما پنج شنبه میاین اداره؟ ( باید برای اون روز آمار کارمندان داده می شد) می گفتم نه مگه دیوونه م! من باید پنج شنبه کوزت باشم. جالبه که مدیرم به شوخی می گفت دست شما درد نکنه یعنی ما دیوونه ایم که میایم... می گفتم ...
خدایا مرسی... - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 23:31
روز تعطیل وسط هفته گاهی می چسبه... بخصوص که بچه ها هم دنبال کار خودشون باشن و من و همسری بدون دغدغه اونا مادام موسیو بریم بیرون... خرید کنیم و ناهار بخوریم و چرخی بزنیم... با خودم فکر می کردم سال اول بعد ازدواج بچه نداشتیم و از هفت دولت آزاد بودیم و جوون و سرخوش... ولی خب اون موقع هم همسری دو جا کار...
درود بر اینترنت... - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 23:31
پسرت مهندس کامپیوتر باشه و غیر مستقیم بگی دوست دارم طریقه درست کردن مثلا گیف صفحات اول روزنامه رو یاد بگیرم بهت بگه مامان طریقه انجامش همش توی اینترنت هست... خیلی برای آدم زور داره! کاش وقتی می گفت مامی لباسام شستی یا اتو کردی... بهش می گفتم اتوشویی همه ش رو برات انجام می ده بهتر از من! کاش وقتی شب ...
آقای اخلاقیان... - تاریخ: 1396/7/5 ساعت: 17:11
قرار بود بعد از سفر مشهد مهمونی ماهانه فامیلی به تعداد 80 نفر خونه ما برگزار بشه... ولی خب موضوع جراحی همسری پیش اومد و به تعویق افتاد... راستی این مردا چرا انقدر توی مریضی لوس هستن؟ والله. من خودم پارسال یه عمل جراحی داشتم و روز چهارم بعد از عمل داشتم توی آشپزخونه کار می کردم... وااااااااای از دست ...
بازگشت به وطن... - تاریخ: 1396/7/5 ساعت: 17:11
همه چیز بخوبی پیش رفت. میوه ها رو توی لگن خیس کردم و گذاشتم حسابی تمیز بشن. چون مقدارش خیلی زیاد بود نمی شد توی آشپزخونه بشورمشون... همه رو توی تراس خونه شستم. تو فکر بودم که ما خونه مامان حوض داشتیم و حیاط و این جور مهمانی های بزرگ راحت تر برگزار می شدن... ولی زندگی آپارتمانی مشکلات خاص خودش رو دار...
مشهد الرضا... - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 19:47
چهار سالی می شد که قسمت نشده بود بریم زیارت امام رضا (ع) . تازه اون سال هم بابت کلاسایی که همسری برای تدریس دعوت شده بود رفتیم... امسال هرطوری بود پیگیری کردم و چند هفته پیش راهی شدیم.. حس خوبی بود. بسیار شلوغ بود. پاکستانی ها و عربها زیاد بودن. مردم خودمون هم همینطور. فضاش رو دوست داشتم... ولی یه ش...
زن دوم... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
بهمون توصیه کرده بود که حتما برای زالو و حشرات دیگه ای که توی این فصل در حیاط ویلا زیاد شدن سم تهیه کنیم. برای تشکر از زحمات گلی خانم که در نبود ما از باغچه ویلا نگهداری می کنه علاوه بر حقوق ماهیانه ای که به کارتش واریز کرده بودیم یه جعبه شیرینی هم تهیه کردیم و سر راه قبل از ورود به ویلا به خونه ش ر...
فرق گذاشتن... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
خیلی تلاش می کنم بعنوان یه مادر فرق نذارم بین بچه هام. اما... دخترم همش می گه تو بیشتر به پسرت می پردازی... با اون بیشتر گرم می گیری... بیشتر بهش اهمیت می دی... ولی بهرحال پسرم دیگه با ما زندگی نمی کنه و وقتی به خونه ما میاد مثل مهمون ازش پذیرایی می کنم... و این نکته به چشم دخترم میاد! تازگی ها خیلی...
انتخابات و هزار کار دیگه... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
روزی که قرار بود برای انتخابات بریم رای بدیم، پسرم گفت من شناسنامه م قاطی یه سری مدارک دست دوستمه و باید برم تا شرق و شناسنامه م رو بگیرم... از اونجایی که طبق قرار قبلی می خواستیم همراه هم برای رای گیری بریم برنامه مون بهم خورد... پسرم گفت من همون منطقه هم رای می دم... خلاصه من که اول قصد داشتم تا ص...
درس و بازیگوشی... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
وقتی برای Preschool( پیش دبستانی) ثبت نامش کردیم فکر نمی کردم بازیگوشی دخترم بهش اجازه بده که حواسش رو جمع درس کنه... با اینکه هنوز خیلی زبان انگلیسی نمی دونست ولی با اعتماد به نفس بالا سر کلاس درس حاضر شد و همینطور که با پدرش منتظر ایستاده بودیم خطاب به ما گفت شما چرا هنوز منتظرین؟ خب برین خونه دیگ...
خیابان نا امن... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
افطار به خونه خواهر همسری دعوت شده بودیم. طفلی خیلی هم زحمت کشیده بود و تدارک دیده بود. پسرم از وقتی ماریا رفته کانادا که به مادرش سر بزنه ، خونه ما هست تا تنها نباشه. وقتی خواستیم به خونه خواهر همسری ( نگین) بریم پسرم پیشنهاد داد که با ماشین ایشون بریم. بعد از افطار هم کلی در باره تعطیلات عید فطر ن...
تعطیلات... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
آخرین روز از ماه رمضان تصمیم گرفتیم با همراهی خواهر شوهر بزرگ و بچه ها و عروسش راهی شمال بشیم. بعد از نماز ظهر و چند ساعت قبل از افطار راه افتادیم... زبون روزه تو جاده سخت بود ولی هرچی بود بین راه خودم فلاسک چای و ... داشتم افطار کردیم ولی مگه همسری یه جا توقف می کرد! خلاصه در حال حرکت چای و شیرینی ...
دست خودم نیست... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم... هر وقت می شنیدم طرف افسردگی گرفته ... درک نمی کردم که یعنی چی! با خودم می گفتم خب خیلی چیزا تو زندگی باعث می شه که دچار افسردگی بشیم ولی خب تا زمانی که انگیزه برای زندگی وجود داره واسه چی باید افسرده شد... تا اینکه همین چند وقت پیش پسرم راهی کانادا شد که هم برای...
هنوز تو شوکم... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
روزگاری لمس زن و مرد نامحرم یک تابو بود! اما انگار این روزها این تابو شکسته شده... دوستی نقل قول می کرد بابت ماساژ در خانه 150 هزار تومان پرداختم و خیلی خوب بود و راضی بودم... پرسیدم خب این هزینه در بهترین اسپاها هم هست تازه ماساژور اصل تایلند... گفت نه دیگه برادرم می خواست تو خونه باشه که بعد از ما...
جشن عروسی... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
قرار بود تو تعطیلات عید جشن عروسی شون رو برگزار کنن... اما درست یک هفته قبل از مراسم پدر عروس فوت شد... بماند که جدای از ضربه روحی که به عروس خورد باید کلی بابت کنسل کردن مراسم به تالار جریمه پرداخت می کردن... ولی خب خونه ای که داماد اجاره کرده بود هم خالی می موند. لذا چند ماهی می شد که جهاز رو چیده...
تولد و سالگرد و ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:59
همیشه مرداد، ماه خاطره انگیزی هست برام... چون هم ازدواجم و هم تولد همسری و هم تولد پسرم توی این ماه رقم خورده... جالب اینکه سالگرد ازدواجمون و تولد همسری تو یه روز هست... و جالبتر اینکه همسری بخاطر مشغله کاری هیچوقت دقیق حتی روز تولد خودش یادش نیست! فقط می دونه مردادماهه... درست هفته قبل بود که تاری...

برچسب‌های مرتبط

بدرقه تیم ملی | بدرقه مسافر | بدرقه فاطمیه 93 | بدرقه تیم ملی فوتبال | بدرقه تیم ملی به برزیل | بدرقه فاطمه | بدرقه فاطمه 93 | بدرقه تیم ملی فوتبال ایران | بدرقه تيم ملي | بدرقه فاطمیه 94