تغییرات و گرفتاری ها...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 12:04
خب اینروزها کمی درگیر مامان بودم... البته با خواهرا نوبتی ازش نگهداری می کنیم. ولی وقتی پیشش هستم همه ش غصه می خورم که چه قدر تحلیل رفته. چقدر این آلزایمر لعنتی داره اذیتش می کنه. چقد کم حرف شده. و جا
خداحافظی با گردن درد...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 12:04
راستش مدتی درگیر تغییر اتاق خوابها از موکت و پرده و دیوار بودم تا مجددا عود کردن مشکل گردنم...مربی مهربونم یک دکتر کایروپرکتیک معرفی کرد و 13 جلسه تحت درمان بودم... دکتر خوبیه، کارش رو بلده. بسیار نتی
مسافرم میاد شهرو خبر کن...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 12:04
این چند روز اخیر که پسرم عکس می فرسته انقدر شاد و خوشحاله که نگو! منم که همش در تدارک بودم . انشالا فردا شب می رسن ایران... در پوست خود نمی گنجم.آخر هفته یه سری وسایل رو از خونه پسرم انتقال دادیم خونه
مثل برق گذشت...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 12:04
این سه هفته که پسرم اومده بود برام مثل برق گذشت... حتی نشد یه سفر با هم بریم. چون باید تو این مدت خونه ش رو تخلیه کنیم که اجاره بده و کمکی باشه برای پرداخت اجاره خونه اونور آب... یه پام اینجا بود که آ
اندر احوالات ما ...
-
تاریخ: 1398/3/17 ساعت: 16:46
دوستای گلم سلام به همگی. واقعا دلم براتون تنگ شده بود... ولی به دلیل گرفتاری های کاری و ماه رمضون و کمبود انرژی نمی شد بیام اینجا و ازتون خبر بگیرم و از خودم خبر بدم.راستش یه وقتایی که دلم می خواد سری
چه شد و چه نشد...
-
تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 9:30
سلام به همه دوستان عزیز وبلاگی.راستش سال 97 رو بازم با مریضی و مشکلات و ناراحتی تموم کردم. خب گردنم که خیلی دردناک بود... یه وزنه 200 کیلویی انگار بهش آویزون بود... با درمان فیزیوتراپی البته هنوز 5 جل
احوال ما...
-
تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 9:30
خب اینم از باران رحمت الهی...خیلی از رودخانه ها و دریاچه هامون پرآب شدن... انگار همین واسه دولت کافیه... دیگه نمی خواد بودجه صرفش کنه. حالا اگه چیزی هم موند ته صندوق توسعه ملی اونم شاید اگه دلش خواست
سرم شلوغه...
-
تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 9:30
این روزا سخت درگیره کارهای اضافی هستم که از طرف نشریه بهم تحمیل شده... فکر کن صبح درگیر سایت. بعدازظهر ها مطالب مناسب برای سه صفحه از نشریه و بعد ترجمه و تهیه گزارش و اینا... گاهی شب از 12 گذشته که می
آی ی ی ی ی ی ... گردننننننننننننم!
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 7:22
از اون روز که گفتم بهتون گردن درد دارم... هنوز درگیرم راستش اون روز به پیشنهاد همسری اول پماد مسکن زدم و بعدش هم یه بانداژ بستم و گرم نگهش داشتم. فرداش خیلی بهتر شده بود.اما چشمتون روز بد نبینه. عصر ف
مهمونی، باشگاه، شروط ضمن عقد...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
تصمیم داشتم اول به مامان سر بزنم بعدش به میهمانی خونه جاری جان برم. وقتی رسیدم خونه مامان خواهرم در رو باز کرد ولی هنوز از طبقه خودش نیومده بود بیرون... طبق معمول یه راست رفتم به واحد مامان هرچی صدا ز
مهاجرت و دوری...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
لپ تاپ که درست نشد متأسفانه! می گن این قطعه ش پیدا نمیشه فعلا... منم با همین کیبورد خرابش می سازم فعلا.. چون از این برندهایی که تو بازار هست خوشم نمیاد.. پسرم این هفته داره میره کانادا .. می گفت اونجا
دیدم که جانم می رود...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
یه روز فقط رفتم کمکش که وسایل خوراکی و یخچال رو تخلیه کنه که تو این مدت که نیست چیزی خراب نشه... بعدش پروژه ای که برای مهارت سنجی براش ایمیل کرده بودن رو نشونم داد و از اون همه کدنویسی که انجام داده ب
نوش دارو بعد از مرگ سهراب...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
اواخر هفته گذشته بود که بروز مشکل فنی در اتوبوس حامل دانشجویان دانشگاه آزاد علوم و تحقیقات حادثه ای تلخ و غم انگیز را رقم زد و مردم ایران را بشدت متاثر کرد . در این حادثه که منجر به جان باختن 10 نفر ا
سینوزیت خر است...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
وقتی خبر دادن مادر مسعود دوست همسری فوت کرده خیلی دلگیر شدم. مراحل بیماری ایشون هم با مامان من بود دور از جون! با این تفاوت که یکسالی بود که سیمین خانم رو برده بودن به یه آسایشگاه خصوصی... آخه دیگه قا
مزاحمین...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
تصور کن سردرد امانت رو بریده و روی کاناپه ولو شدی... همسری گفت امشب میره ماموریت شهرستان بخاطر شرکت بازدید دارن. من که جون نداشتم از جا بلند بشم و سرگیجه و سردرد دست از سرم برنمی داشت راحت تر دراز کشی
دستفروشی و حقوق شهروندی...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
تهران این شهر هزار رنگ با تمام خصوصیات منحصر به فرد خودش مثل ترافیک خاص خودش و متروی شلوغش گاه رفتار دستفروش های سرچهارراهش هم کاملا خاص خودش هست! با سبد خرید از یکی از فروشگاه های زنجیره ای خارج شدم،
فوتبال، مهمونی، عید...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
-مامی من برم خونه دایی فوتبال رو باهم بببینم؟- نه من نمی رسم شمارو ببرم خونه دایی... برو طبقه پایین با عمه فوتبال ببین که تنها نباشی. نه بابا عمه که اصلا هیجانی نمیشه! ولی با دایی هیجانش خیلی بیشتره..
حال این روزای من...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 0:52
کلاس های ورزش خوبه... اونقدر خوب که بعد از سه ماهی که از اسپینیگ می گذره یه چی حدود 2 و نیم کیلو وزن کم کردم.البته سایز هم کم کردم. خوشحالمJ) چون یه چند تا شلواری که دوسشون داشتم دوباره می تونم بپوشم.
سپلشک آید و زن زاید و مهمان ...
-
تاریخ: 1396/12/9 ساعت: 15:09
همیشه هم مرد خانه بود و هم زن خانه! خرید و رسیدگی به امور منزل را حتی زمان حیات بابا بعهده داشت... اما مرد بیرون هم بود. بابا همیشه گرفتار کسب و کارش بود اما مامان زن قوی و مدیری بود که به تمام امور رسیدگی می کرد... حتی بازسازی خانه و ملزومات آن...اما این زن مدیر و قوی چند ماهی است که در بستر بیماری...
پرستاری با تیم عملیات...
-
تاریخ: 1396/12/9 ساعت: 15:09
وقتی پسرم مامان رو از خونه برادرم آورد اصلا حال خوبی نداشت... اما با کمک بچه هام و البته همسری تونستم تو یه هفته ای که مراقبت از مامان بعهده من بود از پسش بربیام... اولش خیلی برام سخت بود. بعدش که قلق رو پیدا کردم. از پسش براومدم. البته بگم روز دوم برای بلند کردن مامان بهم فشار اومد( پسرم خونه نبود ...