فصل سرما...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 16:03
روز پنج شنبه انرژی مضاعفی داشتم و کارهای خونه رو سریع انجام دادم... بعدش همسری از نشریه اومد و ناهار خوردیم. فرصتی پیدا شد که کتاب بخونم... بعضی وقتها این کتابهای رمان مثل فیلم های هندی تمام آرزوهای آدم رو جامه عمل می پوشونن... لااقل اگه طرف تو زندگی واقعی نمی تونه به آرزوهاش برسه با خوندن این سطرها...
دنیای مجازی...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 16:03
راستی چرا بعضی ها عکس خودشون رو روی پروفایلشون نمی ذارن؟ مثلا جاری من همیشه عکس پسراش رو می ذاره و یا عکس دو تایی پسر و عروسش رو. البته عروسش هرگز عکس خودش رو روی پروفایلش نمی ذاره! انگار از طرف شوهرش اجازه نداره... بعضی ها هم ترجیح می دن از گل و طبیعت و اشکال کارتونی استفاده کنن... حتما برای شما هم...
بدرقه...
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 7:12
اتاق سابقش مثل بازار شام شده بود... این مدت که ماریا نبود گفتم خونه خودت تنها نمون. یک راست از شرکت می رفت باشگاه بعدم می آمد خونه... درست مثل قبل از ازدواج هر روز کلی لباس عوض می کرد و من باید می شستم... خودش می گفت مامی ماشین می شوره دیگه... یه چمدان و یک ساک بزرگ و کیف لپ تاپ و کوله ورزشی و ساک ل...
حس های متناقض...
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 16:34
یه سری حس های سردرگم بهم هجوم آوردن... می گفت زیبایی منحصر به فردی داری... گفتم نه من کاملا معمولی هستم... می گفت انقدر نگو معمولی... از نظر من منحصر به فردی... با دیدن طبل و پرچم و سیاهی های محرم دلم می تپه... چرا همش می خوام بشینم یه گوشه گریه کنم... چرا پسرم قراره ازم جدا بشه... خب چرا من... چرا ...
آقا موشه...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:26
از صبح مشغول تمیزکاری کابینت های آشپزخونه بودم. دیروز هم که آقای مهربون نظافتچی ساختمون اومد و شیشه ها رو تمیز کرد. حتی تمام کتابخونه ها رو هم کامل داخلش رو تمیز کردم و شیشه هاش رو برق انداختم. ویترین هم تمیز شد و برق افتاد... همین که رویه ماشین لباسشویی رو تا می زدم که بکشم روش یه دفه یه موش خاکستر...
کلاس اول...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 9:57
اون موقع ما فقط باید یه یقه سفید روی یقه روپوش و یه روبان سفید به موهامون می زدیم و هنوز مجبور نبودیم از مقنعه اونم کلاس اول استفاده کنیم. من همیشه می گم اینا دیگه کاسه داغ تر از آش شدن. خب بچه کلاس اول به لحاظ شرعی هم هنوز به تکلیف نرسیده که مجبورشون می کنین حتما یه مقنعه بذارن و از حالا زده بشن......
دوبیتی...
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 12:19
وقتی گفت این دو بیت رو در وصف شما سرودم متعجب شدم. دوبیتی رو خوندم ... سراسر احساس بود ... قند تو دلم آب شد گفتم این همه وصف در یک دو بیتی... چه با احساس... هنوز باورم نمیشه این همه حس لطیف در یک تن مردانه باشه! الان حس خوبی به کلمه " بانو " دارم. خیلی خوب...
تجدید دیدار در کافه...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:33
چند ماهی بود که به پیشنهاد هم کلاسی های دوره لیسانس یک گروه تلگرامی راه انداختیم. اینطوری خیلی خوب بود ... از احوال هم خبردار می شدیم که کدوم بچه ها ازدواج کردن. یا دکترا قبول شدن یا بچه دار شدن... راستش من قشنگترین خاطرات تحصیلی م برمی گرده به همون دوره.. چون در دوره فوق خیلی با کسی صمیمی نشدم و اک...
سفری به حاشیه خلیج فارس...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:33
برای همراهی پسرم که باید به دفتری در دوبی می رفت تا کارهای اقامتش رو پیگیری کنه راهی امارات شدیم. البته من و دخترم بدون همسری. چون هفته قبل چند تا جلسه مهم داشت که نمی شد مرخصی بگیره... دنیای آنلاین برای مواقعی از این قبیل خیلی خوبه که میشه با دیدن شرایط هتل ها و پروازهای مختلف تصمیم گیری کرد و بهتر...
فرش دستباف...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:33
از چند سال پیش که به ایران برگشتیم تمام دکور خونه رو به مرور طی سه سال یه بار تغییر دادم به غیر از فرش ها... راستش پسرخاله همسری تو خرید و فروش و صادرات فرش دستباف کار می کنه و از همون ابتدا فرش هامون رو از ایشون خریدیم و خیلی هم دوستشون داشتم و با اینکه زمینه کرم هست خیلی خوب ازش نگهداری کردم و هر ...
مراسم خاص...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 9:32
از صبح که کارهامو انجام می دادم می گفتم کاش از اول قبول نمی کردیم بریم... بهرحال همسری هم برادرش هست و می خواد بهش احترام بذاره... البته پسرم که خودش رو راحت کرد و گفت ماریا که نیست منم که برنامه فوتبال چهارشنبه هارو دارم و خیلی هم تمایل ندارم تو همچین مجلسی شرکت کنم... می گفت یعنی چی این مسخره بازی...